بزارید یکی از ماجراجویی هامو تعریف کنم براتون یه بار مامانبزرگم خونه ما بود بعد یه قابلمه بزرگ عدس گذاشته بود بپزه«دیدید که میپزن بسته بندی میکنن فریزر موقع غذا پختن اماده باشه» بعد میرن بیرون میگن حواست باشه آبش که کامل بخار شد زیرشو خاموش کن منم خونه تنها و بازیگوشی یهو میبینم کل خونه پر مه شده چیشده بله نصف عدسا زغال ماموریت شروع میشه
_
😭😭😭🤣🤣🥹🤣🥹🤣😭😭😭😭🤣😭😭😭😭😭🤣🤣🤣 وای ای کاش قیافهتو میدیدم موقعش
منو یلدا یدفعه تصمیم گرفتیم تا مامان بابام نبودن یه چیز شکلاتی آخر مجله رشدو درست کنیم بخوریم
ماموریت شروع میشه عدس خوبارو بسته بندی میکنم پرت میکنم ته فریزر عدس سوخته هارو یه بسته بندی حالا نمیشد که تو سطل اشغالی میرم تو حیاط از رو نرده ها پرتاب به زمین درحال ساخت کناری و یک. جوری این قابلمه رو میسابم از روز اول سفید تر بعدم یه چایی میزارمو دروپنجره ها بازو عود روشن به به چه خانه ای چه بچه گلی ~
_
آخرش چیشد مامانت متوجهش نشد؟؟
https://eitaa.com/ananasmi/30603
وای اره فهمیدم فقط یسوال چرا پول نقد نمیدیم
_
آخه پول نقدم که بدی باز باید واسه دونفر پول بدی
بچه ها دقت کردین قبلا هیچکدومتون از 🥹 استفاده نمی کردین از وقتی یسنا استفاده کرد شمام استفاده میکنین🥹
_
ربطی نداره به من هر چی عشقتو میکشه بگین و استفاده کنین
https://eitaa.com/ananasmi/30608 دلیلی که هیچوقت تاریخ تولدمون رو به همکلاسیا نمیگیم::
(الکی مثلا خودشون میپرسن ما نمیگیم.🥹)
_
منم دیگه امسال نمیگم