در زمان حکومت امیرالمومنینعلیهالسلام
مدت زیادی بود که در کوفه
باران نمیبارید.
اهل کوفه نزد حضرت آمدند،
و از نباریدن باران شکایت کردند؛
گفتند: یا امیرالمؤمنین!
از خداوند متعال برای ما باران بخواه!
در این لحظه امیرالمومنینﷺ
به فرزندش حسین علیهالسلام فرمود:
فرزندم، برخیز و از خداوند متعال
برای این مردم باران طلب کن!
حضرت سیدالشهداﷺ برخاست
و بعد از حمد و ثنای الهی
و درود بر پیامبر گرامی اش
لب به دعا گشوده و فرمود:
[ الَلَّهُمَّ مُعطی الخَیراتِ
وَ مُنزِلَ البَرکاتِ،
اَرسِل السَّماءَ عَلَینا مِدراراً
وَ اسقِنا غَیثَاً مِغزاراً واسِعَاً
غَدَقَاً مُجَلَّلًا سَحّاً سُفُوحاً ثَجّاجاً،
تُنَفَّسُ بِهِ الضَعْفُ مِن
عِبادِک وَ تُحیی بِهِ المَیتَ مِن
بِلادِک آمین یا رَبِّ العالَمِین]
پروردگارا؛ ای بخشنده خیر و نیکیها
و فرستنده برکات؛
ما را از باران آسمان سیراب کن؛
بارانی فراوان، فراگیر، انبوه،
پر وسعت، ریزان، روان
و شکافنده زمین های خشک
که به وسیله آن، دست بندگانِ
ناتوانت را بگیری،
و زمین های مرده را زنده سازی
آمین رب العالمین.
_ امام هنوز دعای خود را
تمام نکرده بود که ناگهان
باران رحمت خداوند،
شهر کوفه و اطراف آن را
فراگرفت.
#آقایِچاره #آقای_امام_حسین
بحارالانوار،ج۴۴، ص۱۸۷
@cafe_anarestane_maneto
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💚
محکم گرفتم چادرت را ...
🏴💚🏴
@cafe_anarestane_maneto
💚
پیر مردی تمام عمرش را
بین بازار و کوچه سر می کرد
هر کسی بار در دکانش داشت
پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلال
گاری اش را به هر طرف می برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسید
همسرش گفت: درد نان داریم
از بد حادثه همین امشب
نان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستی
در خفایت اگر چه سر کردی
می رود آبرویمان امشب
دست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شد
حجره ها را یکی یکی می دید
هیچ باری نمانده روی زمین
از نگاهش عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازار
با خودش گفت کاش می مردم
خسته ام دیگر از همه از بس
حسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابید
ناگهان کودکی صدایش کرد
پیرمرد خمیده حیران شد
گیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردی
زود تر عرضه کن که کارت چیست؟
مس، ملافه، گلیم ، یا قالی
حاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش آن کوچه
روضهٔ هفتگی شده برپا
دیگ را از حیاط خانه ما
میتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورد
دیگ نذری روضه را می دید
گاری اش را جلو عقب کرد و
به سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را
روز اول که گاری اش را برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بود
این طرف دیگ نذری بی مزد
آن طرف خانواده اش محتاج
مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفت
مزد زحمت بگیر و عاقل باش
که در این روزگار جایز نیست
تنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزد
عهد دیرین بهانه دل بود
پیرمرد از دلش حمایت کرد
بس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفت
دست خالی به خانه بر می گشت
پیر مرد شکسته و تنها
از گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازار
ناگهان مضطرب شد و حیران
پشت در کفش های بسیار و
داخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداخت
میوه های عجیب و رنگارنگ
عطر ناب برنج ایرانی
نالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت
گفت از دست پر رسیدن تو
متحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی
پیرمردی شریف و گاری کش
دم در آمد و صدایم زد
گفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرار و شکسته چون مرغی
که پر و بال بر قفس می زد
عطش از چهره اش نمایان بود
تشنه بود و نفس نفس می زد
گفت این خار و بار را داده است
مادری قد کمان و آزرده
ما بدهکار همسرت هستیم
دیگ نذری برایمان برده
هر کسی که ندارد عشق تو را
تازه فهمیده که نداری چیست
قصه کل عاشقان حسین
قصه پیرمرد گاریچی ست ...
💚💚💚
@cafe_anarestane_maneto
انارستانِ منِ طو 🇮🇷♥️🇵🇸
💚 پیر مردی تمام عمرش را بین بازار و کوچه سر می کرد هر کسی بار در دکانش داشت پیر افتاده را خبر م
👆👆👆
شب جمعه ای
شعر و قصه و روضه
حتما بخووووووونید ...
اشک ریختید😭
التماس دعا..
.
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️
🌊 سنگینیِ
خیالِ #طو را
هم ردیف موج،
بر شانههای سنگی
دریا گذاشتم ...
♥️💜💚
#بابلسر
#مازندران
#طو
🔰@cafe_anarestane_maneto
بیا که با دل خونین، هنوز منتظر است
که انتقام تو تنها دوای مادر توست...
#مادر🖤
#امام_زمانم
حضرت مهدی(عجلاللهفرجه)در تشرّفی فرمودند:
« شیعیان ما جان ما هستند
مگر ممکن است ما
جان خود را فراموش کنیم؟! »
#امام_زمانم
نَفْسِس أَنْتَ أُمْنِيَّةُ شَائِقٍ يَتَمَنَّى
کاش میدانستم تو را چگونه آرزو کنم؟
#امام_زمانم
یک روز میرسد که تو را سیر بنگریم
خوش کردهایم دل به همین احتمالها...
#امام_زمانم