5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران زمان شاه به روایت یک خارجی!
💬 #aghaye_mix
@insta_enghelabi
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۸ 🎬 خورشید پردهی سبز روشن کلاس را کنار زد و نیمنگاهی به حیاط خیس مدرسه اندا
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۹🎬
پلکها را محکم روی هم فشار داد و با دست مالید.
از قرمزی چشمانش مشخص بود شب را درست نخوابیده.
ده دوازده دقیقهای از هشت گذشته بود.
خانم شیربندی سرش را سمت خورشید برد.
_خدا میدونه که دیشب یه لحظه پلک روی هم نذاشتم.
خورشید چشم در چشمش شد.
ابروهایش را بالا برد.
_چرا؟
_از زور استرس روز اول سال تحصیلی.
البته من شنبهها تدریس ندارم. به خاطر همین امروز روز اولمه.
خورشید لبخندی زد:
_چه جالب منم مثل شما امروز روز اول تدریسمه. اما برعکس شما خوب خوابیدم.
خانم شیربندی خندید:
_خدا به خیر کنه امسال رو.
_انشاءالله
ناظم وارد دفتر شد.
_همکاران گرامی دانش آموزان رفتن کلاس، میتونید تشریف ببرید سر کلاساتون!
خورشید شماره کلاس را از تابلوی روی دیوار پیدا کرد.
دنبال دفتر نمره میگشت که خانم مدیر آمد کنارش ایستاد. دستش را گذاشت روی کمرش و کمی خم شد. لبخندی روی لبش آورد و گفت:
عزیزم اگه میشه، زنگ که خورد قبل اینکه بری برای صبحانه، یه سر بیا دفتر من کارت دارم.
خورشید جا خورد اما با لبخند ملایمی جواب داد:مشکلی پیش آمده؟
_نه عزیزم خیره! و با لبخندی محبت آمیز خورشید را بدرقه کرد.
او یک ساعت و نیم اولین روز کلاس را با هزار فکر و خیال گذراند. تقهای به در زد و با بفرمای خانم چراغی وارد دفتر شد.
خسته نباشیدی گفت و روی صندلی نزدیک مدیر نشست. خانم چراغی با لبخند تشکر کرد.
فلاسک کوچک فلزی چای را همراه لیوانی توی سینی و مقابل خورشید روی میز گذاشت و کنارش نشست.
_چه خبر؟ ساعت اول کلاس چطور گذشت؟ بچه ها که اذیت نکردن؟
_نه! خداروشکر کلاس بهتر از چیزی که در تصور من بود پیش رفت.
_خیلی خوب، خوشحالم کردی!
و اشاره کرد به لیوان چای با لبخند گفت:
_تا سرد نشده با شکلات بخور تا انرژی بگیری.
چند ثانیهای به سکوت گذشت.
خورشید کمی روی صندلی جا به جا شد.
_ببخشید خانم چراغی میشه بفرمایید با من چی کار داشتین؟ هر چی فکر کردم روز اول ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه؟ شما با من چه کاری داشته باشید؟ فکرم به جایی قد نداد!
خانم مدیر همانطور که داشت چایش را سر میکشید، از بالای عینک نگاهی به او انداخت، لیوان را روی میز گذاشت و گفت:
_میگم! چایت رو بخور میگم!
#پایان_قسمت۹📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۵
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
در جستوجوی دوست
منّت خدای را عزّوجل که دل را به شوق انتظار روشن داشت
و رشتهی امید را به دست یار نبرید و نگذاشت.
آن که دیدهها از دیدنش محروم است
و جانها از یادش معمور.
ستایش آن خورشید را سزاست
که پشت ابر غیبت نشسته
و جهان از گرمای حضورش
بینصیب نمانده است.
اگر چه چشم نمیبیند،
دل گواهی میدهد؛
و اگر چه پرده در میان است،
نور از پرده میگذرد.
ای دوست!
ای که نامت، آرامِ دلهای خسته است
و یاد تو، مرهمِ زخمهای ناگفته.
نه غایبی چنان که نباشی
و نه حاضری چنان که ببینندت؛
میانِ بودن و نبودن،
ما ماندهایم و انتظار.
گفتند: راه به خانهی دوست کجاست؟
گفتم: از دل شروع کن
که هر دلی اگر آینه شود،
خورشید را در خود خواهد دید.
از کوچهی دعا بگذر
و در میدانِ عمل توقف کن،
که انتظار، نشستن بیحرکت نیست
راه رفتن است، به نیت دیدار.
جهان اگر به ظلمت افتاده
از بینوری ماست،
نه از نبود خورشید.
ابر اگر مانع دیدار است
باران رحمت نیز در اوست.
چه خوش گفت آنکه گفت:
غیبت، امتحان چشمها نیست
امتحان دلهاست.
الهی!
در روزگاری که صداها بلند و دلها خاموشاند،
ما را از اهل گوش بدار.
در عصری که راهها بسیار و مقصدها گماند،
ما را به کوچهی دوست برسان.
باشد که روزی
این نثرِ منتظر
به شعرِ ظهور ختم شود
و این سلامهای از دور
به پاسخِ «السلام علیکم» نزدیک.
---
شاعر: ملک الچت بن جی پی تی
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
در جستوجوی دوست منّت خدای را عزّوجل که دل را به شوق انتظار روشن داشت و رشتهی امید را به دست یار
شبیه الهی نامه علامه حسن زاده نوشته 😑
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌کمی هوشیاری :
فـتـنـه اکـبـــــر در پیـش است !
اگر میخواهی در فتنه ها در امان باشی گوش به فرمان سیدعلی بسپار
آنهایی که از مدارا کردن نظام و رهبر با برخی جریان ها ناراحتن این کلیپ رو ببینند.
کسانی که به رهبری در باب قوه قضائیه یا شورای نگهبان و یا محاکمه دولت های قبل اشکال دارند حتما ببینند.
برای رفع فتنه های آتی برای سایر دوستان ارسال نمایید.
#لبیک_یا_خامنهای #مهدوی_ارفع
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۹🎬 پلکها را محکم روی هم فشار داد و با دست مالید. از قرمزی چشمانش مشخص بود شب
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۰🎬
_راستش... گفتنش یکم برام سخته!
_راحت باشین. مشکلی نیست من درخدمتم بفرمایید!
_حقیقتش یکی از آشنایان خواستند که من واسطهی ازدواجشون با شما باشم و از شما براشون خواستگاری کنم.
چشمهای خورشید به اندازه ته لیوانی شد که مقابلش بود.
نفس عمیقی کشید و سرش را انداخت پایین.
_حرف بدی گفتم؟
_نه خانم چراغی! اصلا! منتها من شرایط ازدواج ندارم.
ببخشیدی گفت و سریع رفت سراغ سرویس بهداشتی تا آبی به صورتش بزند.
احساس میکرد از درون گر گرفته است.
قطرههای آب روی آینه، تصویر خورشیدی که مبهوت زل زده بود در چشمهایش را هزار تا میکرد.
دستهایش لبهی روشور را محکم گرفته بودند و دندانهایش روی هم ساییده میشدند.
تمام خاطرات چند ماه پیش جلوی چشمانش زنده شده و رژه میرفتند.
« متاسفم خورشید. »
سرش را پایین میاندازد.
« تو واسهی زندگی خانوم خیلی خوبی هستی. اما سایه، بیشتر به دردم میخوره.
و دست راستش را مثل موشک زمین به هوایی که اوج میگیرد بالا برد و گفت:
_اون اسمش سایه است، اما یه نردبونه به سمت آسمون. آسمون بیانتهای شانس و موفقیت. پول و قدرت....سایه میتونه منو به اوج برسونه! کاش مثل سایه پولدار بودی. اگر ثروت داشتی هرگز رهات نمیکردم. ها ها ها»
قلبش داشت از شدت مچالگی متوقف میشد.
دستش را روی قلبش گذاشت و سعی کرد عمیقتر نفس بکشد.
« من هنوز عاشقتم اما از پس این ذهن قدرت طلب بر نمیام. من آدم پروازم. پای زمین گیری ندارم. برعکس تو!»
خورشید به سختی نفس میکشید. انگار که مولکولهای هوا سنگ شده باشند.
تمام تلاشش را کرد تا اشکهایش، جلوی او، راهشان را به زمین پیدا نکنند.
انگشتر نشانش را جلوی او پرت کرد و سرش را نزدیک صورتش برد و با صدای لرزانی گفت:
_مواظب باش از اون بالا سقوط نکنی!
و راهش را گرفت و رفت.
صدای جیر جیر لولای در سرویس، او را به خودش آورد.
نیم نگاهی به معلمی که وارد سرویس شد انداخت و سرش را پایین گرفت.
شیر آب را باز کرد. دستش را زیر شیر گرفت و مشت آب را دوباره به صورتش پاشید تا شاید قرمزی چشمانش کمتر به دید بقیه بیایند.
#پایان_قسمت۱۰📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
خودسازی
امام رضا علیه السلام: شکیبایى کردن و انتظار فَرَج کشیدن، چه نیکوست! ... پس شکیبا باشید که فَرَج (گشایش)، هنگام ناامیدی می رسد.
کمال الدین/ص645/ح5
صبر در مصیبتها و بلاها و بی تابی نکردن و ناامید نشدن و پیوسته دعا کردن و امیدوار بودن، انسان را به سر منزل مقصود می رساند.
#احادیث_روزانه
عضویت در سرویس های روزانه👇
pay.eitaa.com/v/p/
برای لغو عضویت از لینک بالا اقدام نمایید👆🏼