شاید یکی از مزخرف ترین حس های دنیا حرف نزدن با آدمیه که عادت داشتی هرروز باهاش حرف بزنی.
ولی به من ثابت شد با درک کردن و مراعات حال بودن
فقط خودمم که این وسط در حد لالیگا نابود میشم.
اینکه رو مود ساکت و آروم بودنم میرم اصلا
خوب نیست،
بیشترین ناتوانیمو تو بروز غمگین بودنم نشون میدم.
دیگه نمیخوام واسه خوب کردن حال کسی تلاش کنم
دیگه نمیخوام از خودم بزنم تا به بقیه برسه . دیگه نمیخوام بقیه رو تو اولویت بزارم . دیگه نمیخوام بزارم محبت کردنام بشه وظیفه . دیگه نمیخوام همه چیزو بریزم تو خودم که بقیه ناراحت نشن . دیگه نمیخوام بخاطر بقیه خودمو عذاب بدم ؛ فقط نمیتونم ، دقیقا مشکل همینه .
یه وقتاییم برا برگشتن، برا دوباره خواستن، برا تلاش کردن دیره.
بعد له کردن یه آدم، بعد کشتن روحش، بعد شکستن قلبش، بعد له کردن غرورش با برگشتن و دوباره خواستنش چی درست میشه؟ کدوم یکی از چیزایی که از دست داده برمیگرده؟هیچ کدوم؛