نه دوری که منتظرت باشم
و نه نزدیک که در آغوشت کشم.
نه از آن منی ک قلبم تسکین گیرد
و نه از تو بی نصیبم که فراموشت کنم.
تو در میان همه چیزی...
قطعاً بهترین توصیفی که از بلاتکلیفی خوندم این نوشته از سیمین دانشور بود که میگفت:
گاهی آدم میماند بین بودن و نبودن،
به رفتن که فکر میکنی اتفاقی میافتد که منصرف میشوی، میخواهی بمانی رفتاری میبینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است :)
تو به من تعلق نداری،
اما
تمام افکارم متعلق به توست.
کاش آدمی هرگز قدرت فکر کردن به چیزهایی که متعلق به او نیستند را نداشت…
جوکر یه دیالوگی داشت که میگفت:
من لبخند میزنم که دردامو پنهان کنم
و آرزومه یه روز یکی بیاد نگام کنه و بفهمه همه چی دروغه؛
و چه روزایی که از درون ذره ذره نابود شدیم
و لبخند زدیم ولی هیچکس نفهمید
این لبخندا دروغه :)
راستش را که بخواهی دچار فراموشی
شده ام،قرص هایم را فراموش میکنم،کارهای روزمره ام را فراموش میکنم،آدم ها و چهره هایشان و حتی قول و قرار هایم را هم همینطور،گم شده ام میانِ امواج دریای فراموشی.راستی بین خودمان بماند، گاهی اوقات حتی خودم را هم فراموش میکنم ، اما همچنان تو فراموش نمیشوی،نمیشوی و درد این است . .