جوکر یه دیالوگی داشت که میگفت:
من لبخند میزنم که دردامو پنهان کنم
و آرزومه یه روز یکی بیاد نگام کنه و بفهمه همه چی دروغه؛
و چه روزایی که از درون ذره ذره نابود شدیم
و لبخند زدیم ولی هیچکس نفهمید
این لبخندا دروغه :)
راستش را که بخواهی دچار فراموشی
شده ام،قرص هایم را فراموش میکنم،کارهای روزمره ام را فراموش میکنم،آدم ها و چهره هایشان و حتی قول و قرار هایم را هم همینطور،گم شده ام میانِ امواج دریای فراموشی.راستی بین خودمان بماند، گاهی اوقات حتی خودم را هم فراموش میکنم ، اما همچنان تو فراموش نمیشوی،نمیشوی و درد این است . .
یاسینی تو کنسرتاش میگه:
پس من میخونم،جاهایی ک میگه"نامرد"
شما بگید!
فک کن؛با اون همه زخمی ک خورده
هنوز نمیتونه بهش بگه نامرد:))
بزرگترین ترس ما در برابر مرگ درد نیست. آنچه ما را میترساند این است که باید کسانی را که دوست داریم بگذاریم و بهتنهایی راهی سفر شویم.
گاهی اوقات با کلمات و جملات زیاد نمیدانی چه کنی و گاهی حتی کلمه ای برای بیان حالت پیدا نمیشود.
مردم اصلا نمیدونن عشق چیه، اصلا نمیدونن دوست داشتن واقعی چه حسی داره فقط به هم وابسته میشن و فکر میکنن همینه.