انقدر حالش بد بود ک نمیتونست رو پاهاش وایسه،سوارش کردم
گوشیشو در آورد دیدم داره یچیزایی تایپ میکنه،
حالش بد شد ماشینو نگه داشتم،وقتی داشت
پیاده میشد گوشیش افتاد،برداشتم
دیدم برا يكی نوشته:
بعد تو غرق شدم تو دنیایی ک ازش متنفر بودم:)!
"اونجا بود ک فهمیدم بعضی آدما چرا بد میشن..
آندیا!
اونجاکهکوروشتوآهنگ "بازیگر" میگه:
خوببلدمکهچیبگمبهت
وسطگریهبزنیزیرخنده؛)
ببخشید من اونقدر توی ذهنم مشغول نبردم و با خودم میجنگم که دیگه توانی برای جنگیدن با شما ندارم.
تمام انرژی و توانم صرف کشمکشهای درونی و ذهنی میشه؛ اگه قرار باشه اون بیرون توام برای من یه جنگ و نبرد جدید باشی، شرمنده من اهلش نیستم.
در حال حاضر همه چیز در زندگی ام همانند کسی است که زیر آوار گیر کرده است.
میداند نجات نمی یابد،میداند زنده اش ارزشی ندارد،میداند در حال از هم پاشیدن است ولیکن در تلاش است تا در تحمل این درد زنده بماند و حقیقتا هیچ چیزی کشنده تر از این نیست که انسان در عین ناامیدی منتظر باشد، نداند برای چه چیزی یا چه کسی تنها انتظار بکشد تا از این مرگ تدریجی نجات یابد.
میگویندنوشتههاازقلبنشاطمیگیرند.
تو زیاد مینویسی .
دیشب ، اتفاقینامههایتراخواندم .
قلبت . .
چقدر درد دارد .
خطاب به آدمای اضافه ی زندگیم : «من جدی دیگه حوصلم نمیکشه بشینم دونه دونه برای ادما توضیح بدم فلان رفتارت غلطه، فلان حرفت ناراحتم کرده، اونحرکت ازت بعید بود. کسی که بعد از اون همه زمان گذاشتن وکلی حرف زدن، نفهمیده من کی ام و منو نشناخته دیگه هم نمیخوام بفهمه، من رفتار کسیو عوض نمیکنم! حذفش میکنم.»