میگویندنوشتههاازقلبنشاطمیگیرند.
تو زیاد مینویسی .
دیشب ، اتفاقینامههایتراخواندم .
قلبت . .
چقدر درد دارد .
خطاب به آدمای اضافه ی زندگیم : «من جدی دیگه حوصلم نمیکشه بشینم دونه دونه برای ادما توضیح بدم فلان رفتارت غلطه، فلان حرفت ناراحتم کرده، اونحرکت ازت بعید بود. کسی که بعد از اون همه زمان گذاشتن وکلی حرف زدن، نفهمیده من کی ام و منو نشناخته دیگه هم نمیخوام بفهمه، من رفتار کسیو عوض نمیکنم! حذفش میکنم.»
مولاناچقدقشنگگفته:
اوستنشستهدرنظر،منبهکجانظرکنم؟
اوستگرفتهشهرِدل،منبهكجاسفربرم؟
دلمونبرایآدماتنگنمیشه . . .
دلمونبرایاوناحساسیکهبهشونداشتیم
و دیگهالاننداریمتنگمیشه . . . !
عشقاول !
شبیهجاییهزخمعمیق ، ازدورانبچگیه
حاصلیهاشتباهبچگانست
زخمششایدخوببشه ، ولیجاشتاآخرعمرمیمونه(:
شمارو نمیدونم ولی
"میزان غمگین بودن من" و "مدت آنلاین بودنم تو فضای مجازی"
رابطهی مستقیم داره.
هرچی بیشتر غمگینم، بیشتر اینجاها میپلکم.
اونقدر دلتنگتم که نمیدونم چجوری بنویسم
اصلا نوشتن دلتنگی رو کم میکنه؟
و تو قراره بفهمی؟
اصلا اگه بفهمی هم چیزی تغییر میکنه؟
تو بر میگردی؟
اخه من دیگه نمیخوام برگردی حتی
میدونم برگشتنتم مثل رفتنت منو میشکنه.
اما همچنات من دلتنگتم و نمیدونم اصلا چاره چیه!