توکتابدستهدلقکهانویسندهچقدرقشنگمیگه :
یهجاییهستدرزندگی ،
که دلتگرفته ولیمجبوریبخندی و شادباشی :
بهشمیگن 'اوجِناراحتی ، دلتنگی ... !
روانشناس لبخندی زد و گفت:
دلت براش تنگ شده؟
مکث کردم؛مگه میشه آدم دلش برای همه جونش تنگ نشه؟
با این حال قاطعانه گفتم:
نه!
دقیق تر نگام کرد و گفت:
مطمئنی؟
دیگه نمیتونستم تحمل کنم؛اشک از چشمام سرازیر شد و روی گونه هام ریختن.
پرسیدم:
عاشق شدی؟
تلخ لبخندی زد و گفت:
به اندازه ی موهای سرم!اما همه ی این عشق ها برا یه نفر بود.
پرسیدم:
ب عشقت رسیدی؟!
این بار اون اشک تو چشماش حلقه زد.
جواب داد:
نه اون زیر خروارها خاک آروم خوابیده:))
حال میفهمم حالِ روانشناسی ک خودش افسرده است..