چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند این کارا
که من با جان خود کردم.
کاش می شد آدمی ، گاهی ، فقط گاهی!
به اندازه نیاز بمیرد ، بعد بلند شود
خاک هایش را بتکاند ، اگر دلش خواست برگردد به زندگی ،
دلش نخواست بخوابد تا ابد...
نمیدونم مشکل از دوست داشتنِ منه یا از
علاقهیِ دیگران، ولی متاسفانه هیچ وقت هیچ کسی
منو اونطور ک دوسش دارم دوس نداشت.
یه وقتایی برای بزرگ شدن باید زمین خورد ،
برای فهمیدن باید شکست خورد
یه وقتاییم برای خوشبخت شدن باید شانس آورد ، شانس خودِ معجزست .