یه وقتایی تصمیم میگیری عوض شی، نشون میدی که به آینده امیدواری، آهنگ شاد پلی میکنی و شیطنت میکنی، یه مدت هم ادامه میدی و بعدش به اندازه تمام مدتی که خودتو نگه داشتی و تظاهر کردی، گریه میکنی .
یه سری حرفام هست نه گفته میشه و نه شنیده میشه ،نه میشه نوشتشون و نه میشه خوندشون ؛
همینا میشن بغض و ته نشین میشن توی گلوی آدم و بالاخره یه شب راه نفسشو میبندن و صبح که شد همه توی گوش هم پچ پچ میکنن: " فلانی که چیزیش نبود... چی شد مُرد راستی؟! "
میدونی!
شاید بتونید با نبودنش کنار بیاید، ولی هیچوقت با این موضوع که «چرا این همه زور زدم و بازم نشد» هیچوقت نمیشه کنار اومد ...
از یه جایی به بعد دوست نداری آدمای زیادی تو زندگیت باشن یا با آدمای زیادی ارتباط داشته باشی، از یه جایی به بعد هرکی که بگه میخوام از زندگیت برم با لبخند بهش میگی هرطور راحتی، این هرطور راحتی به معنی اینکه تو به اون آدم علاقه نداری نیست، این هرطور راحتی برای اینه که دیگه حوصله و توان بحث کردن نداری و حتی حوصلهی گفتن "نه نرو" رو هم نداری چون یه سری رفتنا بوده که بعدش دیگه اومدن و رفتن دیگه برات مهم نیست ..