اونجا که نزار قبانی میگه:
آیا بگویم دوستت دارم؟!
کاش جرأت گفتن بیابم
که در این دنیا چیزی برایم نمانده است
بهجز اندوههایم
و چشمهایت!
من بهت فکر نمیکنم
اما خیلی از شبا خوابتو میبینم؛
و روز بعد با دلِ تنگ از همون خواب بیدار میشم!
پشت چراغ قرمز مردم رو نگاه میکنم و پایه ثابت یه گوشه از خیالم تویی!
سر کلاس جزوه مینویسم و از اون جزوه فقط حرفای ناگفتهم به تو بیرون میاد!
موزیک گوش میدم و نقش اول هر موزیکی میرسه به تو!
با آدما میرم بیرون، بهم خوش میگذره، از ته دلم میخندم و یهو میفتم تو قعر جای خالیِ صدای خندهت کنار خندهم!
بارها از آدما میبُرم و پناه میارم به تو؛ به تویی که حتی فکرتم تسکینِ این ذهن آشفتهاس!
تا از کسی مطمئن نشدین، آهنگایی رو که دوست دارید باهاش گوش ندید، جاهایی رو که دوست دارید، باهاش نرید، فیلمایی رو که دوست دارید، باهاش نبینید، که یکدفعه میره و همهی چیزایی که دوستشون داشتید رو هم با خودش میبره؛ تنها چیزی که واستون میمونه دلتنگیه و غم.
حرف دلمو حمید هیراد میزنه اونجا که میگه:
آخر همان شد که نباید میشد...
اخر همان رفت که نباید میرفت...
یه دیالوگی خوندم میگفت:
میخام شاد ترین دختر غمگین دنیا باشم!:)
بهش فکر کردم دیدم منم خیلی جاها همین بودم..و میخام بهش ادامه بدم.یعنی همونقدر که غمگینم ده برابرش شاد باشم..ده برابر اشکام بخندم!
اره؛شادترین دختر غمگین دنیا باشم:)
ما بدون هم غمگینیم! مثل شعری که نیمه کاره رها شده، مثل زمستونِ بی برف، مثل پاییزِ بدون یلدا. نه اینکه بگم وجود نداشتما، نه! ولی تو زندگیِ منو قشنگ میکنی، تو با حرفات و آرامشی که بهم میدی، اون قسمت از روحمو که سالها فکر میکردم مُرده رو زنده میکنی. قلبِ من با هر بوسهی تو میخنده. حالا من توی دلم دشتی پر از شکوفهی سیب دارم و تو عاشقانهترین ماجرایِ عمر منی :)!
عزیز جانم سلام.
ملالی نیست جز دلتنگی های هرشب
که تحملش گاه گاهی به جنون میرساندم.
همین!
دلتنگ تو؛
من(: