من اندازهی سالیوان بغل داشتم واسه تو و غمهات ،
اندازهی فیل گوش داشتم واسه شنیدن تو و حرفهات . .
نمیگم زیاد بود ، ولی انقدر ناکافی بود !
اگه روزی خواستی گریه کنی من رو صدا بزن، قول نمیدم بتونم بخندونمت، ولی میتونم با تو گریه کنم. اگه روزی خواستی فرار کنی از اینکه من رو صدا بزنی اصلا درنگ نکن، قول نمیدم ازت بخوام که بمونی ولی میتونم باهات فرار کنم. اگه روزی نمیخواستی با کسی حرف بزنی من رو صدا بزن تا با هم سکوت کنیم، ولی اگه روزی من رو صدا زدی و من جوابی ندادم، به سمتم بیا. چون قطعاً تو اون زمان من به تو نیاز دارم؛
در وصفِ حضور بعضی از آدمها
میشه مثل احمد شاملو گفت:
زندگی ترکم کرده بود؛
زندگی آوردی !
گاهی خرابکردن پلهای پشت سرت چیز زیاد بدی هم نیست چون باعث میشه نتونی به جایی برگردی که از همون اول هم نباید قدم میزاشتی!
خیلی وقته خودمو به کسی توضیح نمیدم، توضیح دادن خودت به دیگران باعث سوتفاهم میشه یعنی اینجوری بهتون بگم که هر وقت لازم شد خودم رو به دیگران توضیح بدم به جای توضیح دادن اون ادم رو حذف کردم چون اون ادم اگر شعور داشت نیاز به توضیح پیدا نمیکرد.