اون آدمی رو انتخاب کن که هر چقدر هم دورِش شلوغ شد، هر چقدر هم که آدمایِ خیلی خوب دورش بودن، هر چقدر هم که نسبت به تو بینیاز بود و هر چقدر هم که آدمایی اومدن که از تو بهتر بودن براش ، باز هم تو رو فراموش نکنه؛ یادش نره یکیو داره که قول داده توی شلوغی مراقبش باشه تا گُم نشه، یادش نره قدرتو بدونه، یادش نره کی بود کنارش وقتی که تنهایِ تنها بود.
شبهایی در زندگی من بود که خیال میکردم تا صبح زیر انبوه رنج متلاشی خواهم شد، اما صبح شد.
هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت، هیچ آدمی برایِ من
اون آدمی نبود که مَن برای آدمایِ زندگیم بودم ؛
غمگین ترین بخش ماجرا اینجاست ک؛
قبول کردی این آدمی ک جلوت نشسته دوسِت نداره، ولی ط هنوز دوسش داری :)
تا حالا از آخرین لایه قلبتون غمگین شدین؟ :)
یعنی عمیق ترین قسمتش!
انقد ک دستتو بذاری رو قلبت بگی تیر میکشه :)
ب این فکر میکنم ک ما چقد شکستیم، ضربه خوردیم، تا صبح گریه کردیم :)
بعد پتو رو زدیم کنار رفتیم مدرسه، دانشگاه، سرکار، پاشدیم ظرفارو شستیم، چای دم کردیم!
یعنی خواستیم ک یادمون بره چی گذشت :)
واسه همینه ک درد تو ی شب؛ چیزی از ما میسازه ک 365 روز خنده نمیسازه =)