ترانهای غمگینم
و دریا غروب بچههایش را
جمع میکند که صدایم را نشنوند ،
نتهایم را تمام نکرده چرا رهایم کردی ؟
ولی ادیب نیشابوری چقد قشنگ میگه:
جُز تو یاری نگرفتیم
و نخواهیم گرفت...
بر همان عهد که بودیم
بر آنیم هنوز...!
بخش عظیمی از وجودم درگیره. درگیرِ
احساساتِمجهول، افکار و حتی شنیدنِ
صدایی که دائما توی ذهنم کوچکترین
رفتارها رو تحلیل میکنه. شایدم درگیرِ
دلمشغولیهایی که انگار تاریخ انقضایِ
اونا خیلیوقته تموم شده. این در حالیه
که من، ساکت و ظاهراََ بیخیال گوشۀ
اتاقم نشستم و دارم قهومو مینوشم.
جبران چیزهایی که از زمانشون گذشته فقط اتلاف وقته.
ما خیلی از چیزهارو از دست میدیم و دیگه هیچوقت نمیتونیم به دستشون بیاریم. زندگی همینه. چیزهای از دست رفته، آدمهای غلط، اشتباه پشت اشتباه، حس های خوب و گذرا و انسان های پشیمون. زندگی پر از صحنه های خداحافظیه. پر از تجربه و حس های جورواجوره.
اگه حتی یه شانس کوچیک برای به دست آوردن چیزی که دوست داری وجود داره، ریسک کن!
زندگی خیلی کوتاهه و خوشبختی به شدت دستنیافتنیه ..
حتی اون آدمی که هرچقدر بیخیال باشه
و هیچی براش مهم نیست هم یه زمانی
یه جایی کم میاره.
وقتی دلت گرفته، اگه ساکت باشی و با کسی حرف نزنی، بزرگترین لطف رو به خودت کردی، اینو ۲ ساعت بعدش میفهمی .