خواستم بگم :
خدایا اون یه نفر از هشتاد میلیون مالِ خودت دیگه نمیخوامش !
[ واگویه های من،جلد پانزدهم،صفحه 17 ]
اون تاریک ترین لحظاتشو تنهایی گذروند و تظاهر به خوب بودن حالش کرد در حالی که پر از احساسات سرکوب شده و خشمهایی بود که سالها در درونش حبس شده بودن ..
میخوام تبدیل بشم ب ی نبودن طولانی :)
ی جوری ک وقتی اسمم میاد بگن؛
-اون؟ خیلی وقته ازش خبری نیست، معلوم نیست کجاست :)
نباید منی که حوصله هیچکسو ندارم ولی موقع حرف زدن با تو با حوصله ترین آدم میشم رو تنها بزاری و بری .
چیزهایی هستند که هرگز نمیتوانیم به دست فراموشی بسپاریم و خاطراتی که هرگز نمیتوانیم محو کنیم. اینها همیشه مثل یک سنگ آسیاب روی سینهمان سنگینی میکنند.
هی گفتیم: حرف است فراوان و دگر حوصله ای نیست ..
از مصرع دومش غافل شدیم
"از بغضِ عمیقِ به گلویم گلهای نیست .."
یه وقتایی حسم این شکلیه توروخدا نذار ازت ناامید شم، خواهش میکنم خوب بمون، نذار راحت از زندگیم حذفت کنم بذار یکم بیشتر پیشم بمونی .