همیشه کنار گذاشتن،
به معنایِ دوست نداشتن نیست.
یه وقتایی بیخیالِ آدما میشی،
چون میبینی دارن به معنایِ واقعی
روحت رو خسته میکنن ..
روزی که بفهمی تو برای ادامه دادن به زندگی و حال خوبت به هیچ بنی بشری محتاج نیستی، اونوقت نه خیلی از تصمیمات غلط رو میگیری، نه اینهمه برای موندن آدمها تقلا میکنی، نه اینقدر از خودت دور و ناامیدی، نه زندگی برات اینقدر سخته . تو فقط نیاز داری که باور کنی خودت برای خودت کافی هستی .
ولی اینو بدون، موقعی که از آدمای دورت نا امید شدی، فکر کردی دنیا به آخرش رسیده، شبات تاریک تر از همیشه بودن و اشکی برات نمونده بود بریزی، موقعی که از زندگی خسته شده بودیو فقط میخواستی نباشی گم و گور شی و نبینی، موقعی که تا جایی که جا داشت اشتباه کرده بودی و مشغول سرزنش خودت بودی یا مشکلاتت سر به فلک کشیده بود، من دوتا دستامو برات باز کردم و منتظرم که بیای توی بغلم. موهاتو نوازش کنم، سرتو بوس کنم و بهت گوش بدم و حرفایی که ممکنه حالتو بهتر کنه بهت بزنم و اماده ی انجام هرکاری برای خوب شدن حالت باشم؛
اگه دیگه از ته دلت نمیخندی و شاد نیستی، بگرد و ببین برای از دست دادن چه کسی یا چه چیزی سوگواری نکردی .
اگه دیگه نمیتونی به کسی دل ببندی و عاشق بشی، بگرد و ببین چه کسی رو هنوز به خاطر اشتباهاتش نبخشیدی .
اگه دیگه انگیزه ادامه دادن نداری، بگرد و ببین با کدوم حسرت زندگیت هنوز کنار نیومدی .
اگه دیگه خودت و دوست نداری، بگرد و ببین تیکه های عزت نفست و تو چه اتفاقی از دست دادی .
قبل از اینکه به خودت بیای و ببینی همه سالهای عمرت رو با غم، خشم، حسرت و پوچی گذروندی؛ بگرد و ببین کجای داستانت خودت رو گم کردی !
یه دیالوگ قشنگ بود که میگفت:
بعضی اتفاقا دلت رو میشکنن، اما چشمات رو باز میکنن!اینارو برد حساب کن.