هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم. میخواهم تا ابد فرد بمانم، سرد بمانم و آدمها را درد بدانم.
آندیا!
اسکارِ غمگین ترین جملهی دنیاهم میرسه به :
تو آخرین حوصله و ذوقِ من برای دوستداشتنِ یک آدم بودی :)
هدایت شده از ꜱɪʟʟᴀɢᴇ
بابا خسته شدیم از بس امید دادیم به خودمون گفتیم اونم عاشقمون میشه !
خسته شدیم از بس زیرِ لب گفتیم از محبت خارها گل میشود . چرا گل نشد پس ؟چرا خار بیشتر رفت تو چشمون ؟!
دِ خسته شدیم از بس این غم ، پشتِ لبخندای توخالی پنهون شد که مبادا دکتر ببینه و بفهمه و بفرسته ما رو اتاق آبیه.
خسته شدیم از بس قرص خوردیم تا این عشق بپره از سرمون ، ولی تا از دور میبینیمش دلمون پر میکشه واسش...
نکنه اسیرش شدیم خبر نداریم؟!
بابا بیا چِشِمونُ دربیار نبینیم این دنیای خاکستری رو . .
آندیا!
خدا به داد دلی برسه ؛ که چیزی رو آرزو میکنه که قسمتش نیست . به قولِ فریدون مشیری : تو آرزویِ بلندی
اقای مشیری میگه ؛
"تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا دادهست،
چرا باید تو بِستانی؟"