اینکه هنوزم دلم میخواد اتفاقای مهم زندگیمُ به تو بگم و مُدام سرم محکم میخوره به چیزی که بهش میگن "حقیقت"، آزارم میده!
حقیقتِ اینکه نیستی و من باید به این عادت کنم!
و من مدام از خودم میپرسم چرا سرنوشت تو را به من رساند و به من فرصتی برای زندگی با تو را نداد...
و پس از آن ، شب دگر هرگز صبح نشد . روز ها روشن نبودند و شب ها تار نبودند ، همه چیز در هیچی به سر میبرد و من در میان گرگ و میش زندانی شده بودم.
در دوست داشتنِ هم ماندهایم. ماندهایم دوست داشتنمان را با کدامیک از افادههایمان معامله کنیم. ما ادای آدم سرسخت را درمیآوریم. ما نقش بیخیالها را بازی میکنیم. بازی میکنیم با قهر. بازی میکنیم با بیمحلی. درحالیکه هنوز عاشقِ همایم!
پیشنهاد میکنم بخند. بخند وقتی نگاهات میکنم و تلاش نکن تا بفهمی زیر لب چه جملهای را زمزمه میکنم. ما با یک جمله به هم میرسیم.
گوشهی «دوستات دارم» را که بگیری، درست از آغوش من سر درمیآوری.
من یه روزی شکستم
و حتی کسی نیومد تیکههای شکستمو جمع کنه؛ اون موقع خورد شدم ولی واسه هیچکس مهم نبود.
تو نمیتونی با شنیدن شکسته شدنمو ببینی وقتی تو جمع همیشه لبخند به لب دارمو میخندم تو اون موقع میتونی شکسته شدنمو ببینی؛ اون موقع میتونی این همه تغییر و ببینی.