ببین من نمیگم دوسم داشته باش، فقط میگم چشماتو باز کن،ببین چقد برات تلاش کردم، ببین قید چه چیزایی رو برات زدم ، ببین چقد از خودم گذشتم، نگو نبودی ، من بودم، من همیشه همونجایی که ولم کردی بودم، تو ندیدی، تو نخواستی ببینی.
برای تو چه بگویم؟
بگویم بعد از مُردنم، اگر درختی بر مزار من بکاری، دلتنگیام را به تو ثمره میدهد.
پنجرهای بودم
پنجرهای بیهوده بر دیوار خرابه ای
که هرگز کسی نفهمید
به کدام طرفش نگاه کند.
آن روز خواهد آمد . .
آن روز مقدس که فراموشی و شادی
همچون عسل غلیظ در کام انسان غمزده آب شود .