لیلا حاتمی یجایی توی رگ خواب میگف:
«این همون آدمه؟ من عاشق این بودم؟ »
آره دیگه، همین.
اینجوری بگم که وقتی توی جمعیت نگاهش میکردم، همهی فضا سیاه سفید بود و فقط اون رنگی بود.
اما من هیچوقت قوی نبودم ، حتی یه جاهایی دل نازک تر و لوس تر از خیلیاتون بودم، اما چون میدونستم نمیتونم رو هیچکس حساب باز کنم خیلی جاها وانمود کردم همهچی اوکیه و اصلا هم ناراحت نیستم .
همیشه حواسمون به رفتن هاست ولی کاش
یه بارم به نرفتن ها فکر کنیم اونایی که
دلشون رو شکوندیم ولی بازم موندن.
یه دیالوگی رو شنیدم که از دختره پرسید "چرا اینقدر سخت تلاش میکنی؟" و اونم گفت:
«ترجیح میدم بترسم، بجنگم، و بعد شکست بخورم تا که بترسم، فرار کنم و بعد حسرت بخورم.»
و این بزرگترین دلیلیه که دارم ادامه میدم.
من به دردی به نام نفهمیده شدن مبتلایم !
احساس میکنم کسی مرا نمیفهمد ، کسی نمیداند به دنبال چه هستم ، کسی نمیداند دلیل این رودخانه ای که ساختم چیست !
شاید بعضی آدما هیچوقت واقعی نباشن اما رنجی که از هم میبرن واقعیه. و به همون اندازه علاقه و مهری که نسبت به هم دارن..
داشتم فکر میکردم که من همیشه کنارت بودم؛
تو غمات، تو خوشیات، لابهلای مشکلات زندگی...
همیشه بودم!
هیچوقت ازت توقع نداشتم، حتی توقعِ یه شاخه گُلِ ساده..! چون تو برام کافی بودی :)
و حالا که نیستی فقط ازت یه سوال دارم؛
اینکه بازم کسی هست که «تو» براش کافی باشی؟