بعضی وقتا خیلی راحت میشه آدما رو کنار گذاشت،
فقط کافیه یادت بیاد؛
حرفایی که فکر نمیکردی هیچوقت بشنوی و شنیدی و چیزایی که فکر نمیکردی ببینی و دیدی.
تو دلت یه روز برام تنگ میشه.
برای زنگ زدنم، برای پیام دادنم، برای جوری که بهت اهمیت میدادم و جوری که باعث شدم احساس دوست داشته شدن بکنی، جوری که اولویت بودی و ازت مراقبت میشد. دلت برای دستام وقتی صورتت رو لمس میکردم تنگ میشه. دلت برای جوری که درکت میکردم و بهت ارزش داده بودم تنگ میشه. تو دلت یه روز برای من تنگ میشه. که احتمالاً دیگه خیلی دیره...
بهترین توصیف لانگ دیستنس همینه که علیرضا آذر میگه:
ای که نزدیکتری از منِ دلتنگ به من
بین ما نیست به جز فاصلهای اجباری!
میشه دستمو بگیری ببری یجای دور؟ یجایی که هیچکس مارو نشناسه، آهنگ گوش بدیم تو خیابونا و بخندیم، سیب زمینی آتیشی بخوریم، از خاطره های بچگیامون حرف بزنیم، زنگ خونه هارو بزنیم و فرار کنیم، من واقعا نیاز دارم کنارم باشی، میشه این فاصله لعنتیو تموم کنی و بیای؟:)
نمیدونم درک میکنی چی میگم یا نه،؟ولی مودم اینجوریه که یهو به خودم میام میبینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار کامل پذیرفتم و کنار اومدم باهاش، غصه میخورم:)))