همهی آدمها یه لحظههایی، هرچند کوتاه، معصومن و بغلکردنی.
دقیقاً همون لحظههایی که دارن دروغ میشنون و باورش میکنن.
دیدم که از دستت عصبانی نیستم ، دلشکسته نیستم ، قهر نیستم و خلاصه اینکه من با تو دیگر هیچچیز نیستم.
بعد از مرحله ی < دیگه خوشحال نشدن > یه مرحله ی دیگه هم هست به اسم < دیگه ناراحت نشدن > که خسته ها میرسن بهش
من الان همونجام
هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم .
میخواهم تا ابد فرد بمانم ؛ سرد بمانم و آدمها را درد بدانم .
من ناراحت نیستم ، خوشحالم نیستم ؛ من خستم .
از ناراحت بودن ، از خوشحال بودن ، از عصبی بودن ، از تلاش کردن ، از خوابیدن ، از بیدار شدن ، از گریه کردن ، از خندیدن ، از آهنگ گوش دادن ، از غذا خوردن ، از بیرون رفتن ، از تو خونه موندن ، از تختم ، از مغزم ، از قلبم ، از آدما ، از تو ؛
از من ، از من ، از من . .
ميليون ها انسان تصميم گرفته اند
كه ديگر احساساتى نباشند ،
پوست كلفت شدند تا ديگر كسى نتواند آزارشان دهد ،
اما به بهايى گزاف !
كسى نميتواند آزارشان دهد ،
اما دیگر كسى نميتواند شادشان هم كند . .
من ميتونم ١٠٠تا چيز درموردت بشنوم و هنوزم باهات حال كنم تنها كسي كه ميتونه نظر منو راجع بهت عوض كنه خودتي!