- گفت حس الانتو توصیف کن :
بهش گفتم انگار زانوم روی فرش ساییده شده ، کف دستم روی آسفالت کشیده شده ؛ انگار چون شلوار بلند نپوشیدم ، موقع سُر خوردن از قلعه بادی ، پاهام زخم شده مثل وقتایی ك میرفتیم پارک و به زور میخواستم از بارفیکس آویزون شم و بعدش دستام پینه میزد ؛ شایدم مثل بریده شدن پوست با کاغذ . اره ، عمیق نیستن ؛ اما کلافم میکنن : )!
+ با آنان که ناامیدت کردند ،
چگونه تا کردی؟
- هیچ !
گذشتم ؛ انگار که هرگز نبودهاند .
آندیا!
یه دیالوگ قشنگی تو سریال لوسیفر بود که میگفت : باخت و ناراحتیی که باعث بشه آدمارو بشناسی خودش یه بر
- سریالِ 𝒌𝒊𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑬𝒗𝒆 یه دیالوگ داشت که میگفت :
من میدونم نباید خسته شد میدونم نباید بُرید میدونم زندگی ادامه داره ، فقط دلم میخواست یه وقتایی یه جایی یه گوشهای ، وایسم بگم خستم و یکی بفهمه چی میگم ، نه که فقط بشنوهها ؛ بفهمه !((( :❤️🩹`
- زندگی اونقد کوتاه نیست که هر گندی دلت میخواد بزنی ،
دل همه رو بشکنی و آدمهارو اذیت کنی تهشم بگی بابا دنیا دو روزه ؛
کی یادش میمونه کارِ منو؟!
عزیزم زندگی اونقدی طولانیه که کارما و دست ابوالفضل با هم همکاری میکنن
نه تنها میزنن تو کمرت ٬ بلکه دهنتم سرویس میکنن :)
آدمهایی که میگن و میخندن و در عینحال حدوحدود خودشون رو میدونن، خیلی آدمهای ناب و اصیلیان.