آندیا!
- امروز یه توییت خوندم نوشته بود :
احتمالا واست پیش اومده ! بعضی وسیلهها وقتی خراب میشن ،
اگه بخوای درستشون کنی خراب تر میشه ؛ اگه
واست مهم باشه ،
باید بذاریش یه گوشه یادگاری بمونه ؛ اگه هم مهم نباشه باید بندازیش دور .
بعضی دوستیها و رابطهها هم دقیقا اینجوریه ؛
خراب ك شد
دیگه درست بشو نیست ؛ بخوای درستش کنی هم فقط بدترش میکنی ؛
دیگه اون دوستی اول نمیشه !‹ اگه واقعا اون آدم خیلی واست مهمه ،
خاطرات خوبش رو نگه دار ، اگر نه برای ابد فراموشش کن . . ')! ›
ولی واقعاً بعدِ یه تایمی که از آدمها فاصله میگیری ، متوجه میشی اونقدرها که فکر میکردی هم بهشون نیاز نداری .
آندیا!
«فعلاً میسازم -چه میشود کرد؛ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی را درآورد- همین است
دیوانگیِ بشر آنچنان ضروری است
که دیوانه نبودن خود شکل دیگری از
دیوانگی است :))
-محمدرضا شجریان؛
دنیا قانون عجیبی دارد؛ هفت میلیارد آدم و فقط با یکی از آنها احساس تنهایی نمیکنی و خدا نکند که آن یک نفر تنهایت بگذارد، آن وقت حتی با خودت هم غریبه می شوی.
بعد کلی جون دادن و فروپاشی یه قطره اشک ریخت پایین از چشام.
اون روز که گفتی دوستت دارم دقیقا همون روزی که گفتی میمونی کنارم؛ اون روز از شدت شوق اشکام راه به دیدن نمیداد ؛ نمیزاشت ببینم و ثبت خاطره کنم
اون روز از خودمو وخدا و هرچیزی که بود خواستم اشکام بند بیان بزارن بینم دورمو . . .
حالا که نیستی اشکام نمیان که نبیبنم نبودنتو ، نمیان .
تهی بود ، خالی خالی ، هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ؛
دلش میخواست به اندازه سال های طولانی بخوابد ، خسته بود ، هیچ چیز به وجدش نمی آورد ، هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ، به دنبال راه چاره ای بود ، به دنبال رهایی میگشت ، باید کاری میکرد اما چه کار !
او تنهاتر از این حرف ها بود . .