بعد کلی جون دادن و فروپاشی یه قطره اشک ریخت پایین از چشام.
اون روز که گفتی دوستت دارم دقیقا همون روزی که گفتی میمونی کنارم؛ اون روز از شدت شوق اشکام راه به دیدن نمیداد ؛ نمیزاشت ببینم و ثبت خاطره کنم
اون روز از خودمو وخدا و هرچیزی که بود خواستم اشکام بند بیان بزارن بینم دورمو . . .
حالا که نیستی اشکام نمیان که نبیبنم نبودنتو ، نمیان .
تهی بود ، خالی خالی ، هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ؛
دلش میخواست به اندازه سال های طولانی بخوابد ، خسته بود ، هیچ چیز به وجدش نمی آورد ، هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ، به دنبال راه چاره ای بود ، به دنبال رهایی میگشت ، باید کاری میکرد اما چه کار !
او تنهاتر از این حرف ها بود . .
بعدِ صحبت کردن با آدمی که همیشه
آرومه و درداشو بروز نمیده دیگه
هیچ وقت نمیتونی آدمِ سابق شی :))
اون شبی که خواستم فراموشت کنم با خودم گفتم زمان میگذره آدم هم که زیاده، زمان گذشت آدمهای زیادی هم اومدن ولی هیچکس تو نشد.
بهش گفتم : خسته نمیشی؟
گفت : از چی؟
گفتم : از من ، از ما
ازاین زندگی که همیشه بار غصه هاش رو دوشته !
از این که همیشه خودت آخری و ما اولویت اولت
گفت :
هروقت خورشید از تابیدن خسته شد ؛
هروقت زمین از گرد بودنش خسته شد ؛
یه مادر هم از مادری کردن خسته میشه ؛)
-روزت مبارک مامان♥️
نوشته بود به زندگی وصلم میکنی مامان . . .
و این دقیق ترین توصیفی بود که از مادر خوندم ؛))
حال عجیبی دارم ، صداها واسم بلندن ، ظرفیت حرفای بیهوده و کلیشهای ندارم ، قدرت یادگیریم خیلی اُفت کرده و یه موقعهایی رو افکارم کنترلی ندارم.
ولی با این وجود هنوز تو آینه کسی رو میبینم که بهم امیدواره ؛)