یک بار میبخشه ، دو بار فراموش میکنه ، سه بار نادیده میگیره و میگه دوستش دارم ولش کن ، بعدش دیگه دلش پُر میشه ، حرفای تلخت و همهی اون اتفاقای بد مرور میشه تو ذهنش ، میخواد بمونه پیشت ، ولی دیگه نمیتونه ؛
این حس کافی نبودن ، این حس خوب نبودن ، قشنگ نبودن ، درست نبودن و بد بودنه که از پا درم میاره ؛))))
اینکه میخواهیم
با یادِ کسی بگذرانیم زیباست ،
اما گاهی یاد آدمها
کفافِ دلتنگیهایمان را نمیدهد .
باید شانهای باشد
باید دستهایِ گرمی باشد ،
تا بتوان کمی زندگی را
زندگی کرد .
- یه جا خوندم میگفت :
پس زده شدن همیشه نه گفتن نیست ، گاهی شبیه لبخند ِ وقتی در جواب دوسِت دارم . .
میگه مرسی ؛
گاهی شبیه یه مسیج سین شده است ك چند ساعته جواب داده نشده ؛
گاهی مثل یه بهت زنگ میزنم الان ِ ك ازش
دو روز گذشته ،
گاهی هم مثل سرد بودن دستات و نخندیدن چشماته : )!
گاهی فکر میکنم قلبِ من چقدر طاقت داره که
تا الان از هم نپاشیده؟
مغزم چقدر گنجایش داره که تا الان نترکیده؟
روحم چی؟ دیگه چقدر باید زخم برداره تا بالاخره
یه روزی ، یه جایی منو زمین بزنه؟
اصلا منو بیخیال
تو خودت گاهی به این فکر نمیکنی که چطور داری
تحمل میکنی این همه درد و غمو؟
آندیا!
- امروز یه توییت خوندم نوشته بود :
احتمالا واست پیش اومده ! بعضی وسیلهها وقتی خراب میشن ،
اگه بخوای درستشون کنی خراب تر میشه ؛ اگه
واست مهم باشه ،
باید بذاریش یه گوشه یادگاری بمونه ؛ اگه هم مهم نباشه باید بندازیش دور .
بعضی دوستیها و رابطهها هم دقیقا اینجوریه ؛
خراب ك شد
دیگه درست بشو نیست ؛ بخوای درستش کنی هم فقط بدترش میکنی ؛
دیگه اون دوستی اول نمیشه !‹ اگه واقعا اون آدم خیلی واست مهمه ،
خاطرات خوبش رو نگه دار ، اگر نه برای ابد فراموشش کن . . ')! ›