تهی بود ، خالی خالی ، هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ؛
دلش میخواست به اندازه سال های طولانی بخوابد ، خسته بود ، هیچ چیز به وجدش نمی آورد ، هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ، به دنبال راه چاره ای بود ، به دنبال رهایی میگشت ، باید کاری میکرد اما چه کار !
او تنهاتر از این حرف ها بود . .
بعدِ صحبت کردن با آدمی که همیشه
آرومه و درداشو بروز نمیده دیگه
هیچ وقت نمیتونی آدمِ سابق شی :))
اون شبی که خواستم فراموشت کنم با خودم گفتم زمان میگذره آدم هم که زیاده، زمان گذشت آدمهای زیادی هم اومدن ولی هیچکس تو نشد.
بهش گفتم : خسته نمیشی؟
گفت : از چی؟
گفتم : از من ، از ما
ازاین زندگی که همیشه بار غصه هاش رو دوشته !
از این که همیشه خودت آخری و ما اولویت اولت
گفت :
هروقت خورشید از تابیدن خسته شد ؛
هروقت زمین از گرد بودنش خسته شد ؛
یه مادر هم از مادری کردن خسته میشه ؛)
-روزت مبارک مامان♥️
نوشته بود به زندگی وصلم میکنی مامان . . .
و این دقیق ترین توصیفی بود که از مادر خوندم ؛))
حال عجیبی دارم ، صداها واسم بلندن ، ظرفیت حرفای بیهوده و کلیشهای ندارم ، قدرت یادگیریم خیلی اُفت کرده و یه موقعهایی رو افکارم کنترلی ندارم.
ولی با این وجود هنوز تو آینه کسی رو میبینم که بهم امیدواره ؛)
و از خطاهای بزرگم آن بود که لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم ، امّا غم و اندوه را با تمام وجودم زندگی میکردم . . .