اون شبی که خواستم فراموشت کنم با خودم گفتم زمان میگذره آدم هم که زیاده، زمان گذشت آدمهای زیادی هم اومدن ولی هیچکس تو نشد.
بهش گفتم : خسته نمیشی؟
گفت : از چی؟
گفتم : از من ، از ما
ازاین زندگی که همیشه بار غصه هاش رو دوشته !
از این که همیشه خودت آخری و ما اولویت اولت
گفت :
هروقت خورشید از تابیدن خسته شد ؛
هروقت زمین از گرد بودنش خسته شد ؛
یه مادر هم از مادری کردن خسته میشه ؛)
-روزت مبارک مامان♥️
نوشته بود به زندگی وصلم میکنی مامان . . .
و این دقیق ترین توصیفی بود که از مادر خوندم ؛))
حال عجیبی دارم ، صداها واسم بلندن ، ظرفیت حرفای بیهوده و کلیشهای ندارم ، قدرت یادگیریم خیلی اُفت کرده و یه موقعهایی رو افکارم کنترلی ندارم.
ولی با این وجود هنوز تو آینه کسی رو میبینم که بهم امیدواره ؛)
و از خطاهای بزرگم آن بود که لحظات دلخوشی را سرسری میگذراندم ، امّا غم و اندوه را با تمام وجودم زندگی میکردم . . .
بعضی وقتا اشکالی نداره اگر تنها کاری که امروز کردی نفس کشیدن بوده ؛ به خودت حق بده گاهی استراحت کنی.