من فهمیدم که همش منتظرم تموم شه.
روز، شب، غذا، راه، کار، کتاب، فیلم، مهمونی، جلسه و… یه انتظار ادامهدار برای پایان که اسمش شده زندگی . . .
او میان افکار خودش گم میشود، چشمهایش را که میبندد سقوط را احساس میکند، وقتی سردردهای شروع میشوند چشمهایش پژمرده میشود و دلش میخواهد در تاریکی کسی را بغل کند، بغض میکند، میخندد، او از دنیا چیزی جز قلبت نمیخواهد.