من فهمیدم که همش منتظرم تموم شه.
روز، شب، غذا، راه، کار، کتاب، فیلم، مهمونی، جلسه و… یه انتظار ادامهدار برای پایان که اسمش شده زندگی . . .
او میان افکار خودش گم میشود، چشمهایش را که میبندد سقوط را احساس میکند، وقتی سردردهای شروع میشوند چشمهایش پژمرده میشود و دلش میخواهد در تاریکی کسی را بغل کند، بغض میکند، میخندد، او از دنیا چیزی جز قلبت نمیخواهد.
هیچکی نمیدونه اونیکی تو چه جنگیه. نمیدونه چطوری و با چی داره دست و پنجه نرم میکنه. نمیدونه صبح واسه بلند شدن از جاش، چه اهرمی پیدا میکنه. هیچکی نمیدونه اونیکی از چی میترسه، چند تا دلخوشی از دست داده، سایهٔ سنگینِ چی رو آرزوهاش افتاده. نه من میدونم تو چند بار وسطِ خیابون گریه کردی، نه تو میدونی من چه خندههایی رو کجایِ این شهر، چال کردم. من و تو نه بهم بدهکاریم و نه از هم طلبکار. چون هر کی تو مسیرِ خودش، جدال و جنگِ خودشو داره. منم مثلِ تو زخمیام. عاقلانهتر اینه که به فکر ترمیمِ جایِ زخمایِ خودت باشی تا این که انگشت تویِ زخمِ من فرو کنی.