او میان افکار خودش گم میشود، چشمهایش را که میبندد سقوط را احساس میکند، وقتی سردردهای شروع میشوند چشمهایش پژمرده میشود و دلش میخواهد در تاریکی کسی را بغل کند، بغض میکند، میخندد، او از دنیا چیزی جز قلبت نمیخواهد.
هیچکی نمیدونه اونیکی تو چه جنگیه. نمیدونه چطوری و با چی داره دست و پنجه نرم میکنه. نمیدونه صبح واسه بلند شدن از جاش، چه اهرمی پیدا میکنه. هیچکی نمیدونه اونیکی از چی میترسه، چند تا دلخوشی از دست داده، سایهٔ سنگینِ چی رو آرزوهاش افتاده. نه من میدونم تو چند بار وسطِ خیابون گریه کردی، نه تو میدونی من چه خندههایی رو کجایِ این شهر، چال کردم. من و تو نه بهم بدهکاریم و نه از هم طلبکار. چون هر کی تو مسیرِ خودش، جدال و جنگِ خودشو داره. منم مثلِ تو زخمیام. عاقلانهتر اینه که به فکر ترمیمِ جایِ زخمایِ خودت باشی تا این که انگشت تویِ زخمِ من فرو کنی.
حالم اینجوریه که دیگه میل به هیچی ندارم
حتی میل به مردن هم ندارم انرژی حتی برای قطع و پایان این زندگی ندارم نه میتونم ادامه بدم و نه میتونم تمومش کنم من همین جایی که وایستادم وایستادم ، دارم دست و پا میزنم که فقط زنده بمونم نه حتی با حال خوب فقط بمونم خیلی هامون این حس رو تجربه کردیم
که نه نای رفتن داریم و نه حس موندن :))!
آره !!!
من دلم میخواد يك بار بخوام ، بشه . همون موقع که ذوقشو دارم ، بشه . همون وقتي که منتظرشم ، بشه . نه دیگه وقتی که بیخیالش شدم .