آندیا!
یه پاراگراف توی رمان ‹ مرگ خوش › خوندم که منو توی فکر برد ؛ نوشته بود :
‹ بیماریش آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضیش عادت کردند و از یاد بردند که اون دارد عذاب میکشد و روزی میمیرد . . ! ›
آندیا!
‹ بیماریش آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضیش عادت کردند و از یاد بردند که اون دارد عذاب میکشد و
± حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه ؛ درد و رنجهامون ، بیماریهامون ، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدمها ، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد .
آندیا!
± حقیقت اینه گاهی هرچیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه ؛ درد و رنجهامون ، بی
حضور دائمی ما ، عشقِ بیقید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم!(:
نیاز دارم : به یه نبودن طولانی . .
اسمم ك بیاد بگن :
± اون !
خیلی وقته ازش خبری نیست معلوم نیست کجاست اصلا : )!
- گاهی اوقات یك چیزِ کوچك یا اتفاقی ناچیز جرقهای میشود تا آدم ، تمامِ دردهای زندگیاش را یك جا گریه کند .
- انقدر خستم ك حتی حال ندارم حرف بزنم .
انقدر غمگینم ك اگه یه نفر ازم بپرسه چته .
میزنم زیر گریه .
انقدر نا امید ك میشه وجود خدارو انکار کرد . .
انقدر دلتنگ ك انگار درحال ذوب شدنم .
انقدر کلافه ك نمیتونم بخوابم .
انقدر دلشکسته ك هر آن ممکنه تیکه هام زخمیم کنن .
و انقدر منتظر ك حتی علفایی ك زیر پاهام سبز شده بودن هم پوسیدن و . .
از جا کنده شدن .
دلم میخواد برم روی تختم .
پتو رو بپیچم دورم و آروم آروم تموم بشم .
دلم میخواد برم تو خیابون و هرکیو دیدم یقش رو بگیرم بگم میشه کمکم کنی؟!
من خستم . .
میشه برام یکاری کنی؟!
نمیدونم فشارا بیشتر شدن یا من کم طاقت .
دلم میخواد از همه چی فرار کنم .
دلم میخواد یه مدت هیچ صدایی نشنوم .
هیچ چیزی نبینم .
هیچکس صدام نکنه ، هیچکس رو صدا نکنم .
من هیچی نمیدونم . .
فقط اینو میدونم ك تحمل این وضع تقریبا برام غیر ممکنه .
چقدر این منی ك انقدر کم آورده برام غریبهس :)