رنجِ دانستن دمار از جان انسان میکشد ؛
خوش به حالِ بیخیالان ، جاهلان و خوش باوران :)
اندوه، شبیه خون در رگهایم جریان دارد.
از قلبم عبور میکند در سرم میپیچد، در پاها، دستها. تنم را پر میکند و پیش میرود.
اندوه در من رودخانهی بزرگیست.
به زودی با هم به دریا میرسیم.
حس میکنم الاناست که مغزم منفجر میشه از افکار و فکرای زیادی که تو سرم جریان دارن میترکه و مغزم با رد های خون رو دیوار اتاقم میپاچه ، کاش میتونستم جلوی انفجار خودمو بگیرم .
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند.»