اندوه، شبیه خون در رگهایم جریان دارد.
از قلبم عبور میکند در سرم میپیچد، در پاها، دستها. تنم را پر میکند و پیش میرود.
اندوه در من رودخانهی بزرگیست.
به زودی با هم به دریا میرسیم.
حس میکنم الاناست که مغزم منفجر میشه از افکار و فکرای زیادی که تو سرم جریان دارن میترکه و مغزم با رد های خون رو دیوار اتاقم میپاچه ، کاش میتونستم جلوی انفجار خودمو بگیرم .
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند.»
- داشتم فکر میکردم ك با خودم گفتم :
بعضیامون خیلی بیرحمانه داریم یه دردایی
رو تحمل میکنیم و دردایی ك خیلی بزرگتر از قد و قوارهی ماست ! هیچوقت حق انتخابی براشون نداشتیم زورشون خیلی بیشتر از لبخندایی هست ك داریم و دردایی ك هر بار از خودت میپرسی خب چرا بازم من ! هر بار جوابی ك هیچوقت پیداش نکردی برای سوالت غمگین و غمگینترت میکنه : ))!