غمگینم ، بند بند وجودم درد میکنه حال و روز خوبی ندارم و میزون نیستم توی اون صحنه از زندگی ام که یکی دستشو میزاره رو گردنش و میگه به اینجام رسیده ، من به فرق سرم رسیده ، به پوست خونم رسیده ، به استخونام رسیده ، رفته تو وجودم ، رو به اتمامم ، چیزی از من باقی نمونده .
خلاصه زندگیم تا امروز ،
میشه این بیت از شایع که میگه :
- زندگی بدون احساسِ خوب ، تکرار شب ، تکرار روز .
دختری که آرایش نمیکنه نه ترسناکه ، نه شکست عشقی خورده ، به مرحله گوربابای همه نزدیک شده ؛
امروز یه پیرزن به ماشین نیرو انتظامی گفت : آقا دربست ؟!
واقعا دوس دارم در این حد از دنیا بی خبر باشم .
ما سال ها آدمهای صبوری بودیم
اونقدر صبور که هزار بار حرف شنیدیم و هیچی نگفتیم
هزار بار قلبمون مچاله شد و لبخند چسبوندیم به صورتمون !
ما تا کنج گلومون حرف بودیم ،
تا زیر پلک هامون بغض بودیم ،
ولی به روی خودمون نیاوردیم
ما حرمت نگه داشتیم و شما حق به جانب تر شدین ؛
برای دخالت کردن ، برای طعنه زدن ، برای دل شکستن
اما حالا بزرگتر شدیم ،خستهتر و بی حوصلهتر !
با شوقی بینهایت برای کنار گذاشتن شما.