اندازه یه بوق ماشین ، یه صدای آلارم گوشی ، یه جیغ نوزاد ، یه صدای سنگ تموم شدهی فندک ، یه سوت اضافه توی گوشم تا فروپاشی فاصله دارم .
حال اونی رو دارم که یه کلبه داره وسط یه دشتی که پُره از خار و بوتس ؛ یه تك کلبه که تا شعاع 10 کیلومتریش هیچ موجود زندهای نیست ، تمومه پنجرههای کلبشو تختِ میخ کرده و حتی نمیزاره از لابهلای تختهها نوری وارد بشه ، یه مبل تك نفره گذاشته وسط کلبش و روش نشسته و فقط فکر میکنه !
- همه چیو نمیشه به همه گفت ،
بعضیاشم نمیشه حتی به خودت بگی ،
میذاریش توی صندوقچه میندازیش ته چـٰاه
صدمتری ك مبادا یادت بیاد ولی بازم یادته :)!
و به راستی که ضعیفه بودن زن را نخواهم پذیرفت .
زمانی که مردی به اسم مجنون قدرت بدست اوردن لیلی را نداشت
زمانی که مردی به اسم فرهاد با حماقت تمام فریب دشمنش خسرو را خورد و شیرین را بدست نیاورد
و زمانی که فرهاد دیگری حتی بعد از مرگ قباد توانایی بدست آوردن شهرزاد را نداشت
و چه بگویم از قدرت زلیخا که کور شد و دست از یوسف نکشید تا زمانی که بدستش آورد
و چه بگویم از منیژه که بالای چاه بیژن شبانه روز گرسنه و تشنه برای او آواز خواند و رقصید تا زمانی که بیژن نجات یافت و به وصال رسید
عشق مال زنانی است که مردانه میجنگند و بدست می آورند نه مال مردانی که زنانه به کنج خانه از ترس دم از عشق میزنند .
میدونی آدم از چه زمانی به بعد حتی دیگه ناراحتم نمیشه ؟ از وقتی که میبینه طرف مقابل علاوه بر ناراحت کردنش ، هیچ ارزشی هم برای ناراحتیش قائل نیست .