آندیا!
± من بسیار آدمِ ؛ ‹ تو بدترین حالت ممکن سپری میکنم ولی تو خودم میریزم › ای هستم .
من واسه تو بسیار شنونده خوبیم ولی واسه بقیه “چی بگم خودت بهتر میدونی” هستم .
آندیا!
من خودم بودم که گفتم ماندنت اِجبار نیست ؛
بشکَند دستی که یادت داده لااِکرار را ؛
آندیا!
بشکَند دستی که یادت داده لااِکرار را ؛
مثل ِ یلدا آخرین دیدار ، طولانیتر اَست ؛
آندیا!
مثل ِ یلدا آخرین دیدار ، طولانیتر اَست ؛
آنکه یارش رفته داند حال ِ آذر ماه را .
فروغ فرخزاد : میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش ، بخدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش.
او میداند باید بجنگد. بااینکه از جنگیدن خسته شده است ، اما چارهای ندارد. این قصه باید پایان خوشی داشته باشد.