یهو یجوری همه چی میپیچه بهم که دقیق نمیدونم باید برای کدوم ناراحت باشم و استرس کدومو بکشم و بشینم به کدومش فکر کنم .
خیلی اتفاقی ، اتفاقی افتاد ،
که به این درک رسیدم که هیچ اتفاقی ؛
اتفاقی ، اتفاق نمیفته . . .
فکر میکنید آدم از چه میمیرد؟
از گرسنگی؟ از سیگار ؟ از غصه؟نه آدم
از بی امیدی میمیرد از اینکه هر روز صبح
چشم هایش را باز کند و نداند.
چی میشه که آدما به اعتماد هم خیانت میکنن ؟ چی میشه که دیگه نمیشه به کلمه ها ، حرفا و قولای آدما اعتماد نکرد؟
یک نفر با صدای بلند موسیقی گوش میکنه ؛
یک نفر مدام سیگار میکشه ؛ زنی هنگام آشپزی
ترانهای غمگینرو زمزمه میکنه ؛ دختری
به بهانه فیلم اشک میریزه ؛ پسری نیمهشب
در خیابون پرسه میزنه؛ همه دلتنگند
همین . . .
«در این دنیا همهچیز به راحتی مرا غمگین میکند و هرچیز کوچک و بزرگی هم ، ممکن است از غمم بکاهد. میشنوی؟ هیچچیزی آنطور عمیق و ماندگار خوشحالم نمیکند ، تنها از غمگینیام کم میکند.»