عمیق ترین توصیفی که میتونم راجع بهش داشته باشم اینه که:
"نبودنش سخت است
اما بودنش هم دیگر به من احساس خوشبختی نمیدهد."
این خیلی بده که هر تجربهی تلخی، تو رو پرت میکنه توی انبار تمام تجربههای مشابهش؛ انگار توی تکتک اون نقاط تکرار میشی و تمامش رو زندگی میکنی، بدون اینکه لحظهایش از دستت در بره.
همان زمانی که قلب درون سینهات درد رو به خاطر میاره و نفست رو تنگ میکنه ، ریه ها خواستار اکسیژن هستند تا به زندگی برگردند ؛ من سالهاست که این لحظه رو زندگی میکنم.
تمام روز خودتو قانع میکنی که همهچی خوبه همهچی سرجاشه که هیچی خراب نشده، ولی شب که میشه، همه چی فرق میکنه.
خاطرات یادآوری میکند چقدر دلتنگش هستم، و اتفاقات یادآوری میکند چرا نباید کنار او باشم.
احتمالا، بالاخره، بزرگ شدهام...