توی صبحی به این زیبایی که افتاب داره از سمت ساعت دوازده نگام میکنه و ماه تو ساعت شیش من قرار داره
موندم من تو ساعتِ چندِ توعم که منو نمیبینی؟
بی پناهی وحشتناک ترین موقعیت زندگیه انگار تو اقیانوس ول شدی و شنا هم بلد نیستی اما از غرق شدن نمیمیری هیچ انسان و خدایی حواسش بهت نیست فقط خودتی و این آب عمیق و تاریک وحشت زده فقط دست و پا و فریاد بی صدا میزنی و در آرزوی اینکه به دستی بیاد و نجاتت بده سکرات مرگ میگذرونی
من تو نگه داشتن آدمای مورد علاقم خیلی گاوم؛
ولی تا دلت بخواد آدمای مزخرف دور و بر من هستند
جنگ با خودم انقدر به درازا کشیده که فرصتی برای صحبت کردن ، فکر کردن و حوصله داشتن برای تو ندارم.
دلتنگی طولانی آدمو عوض میکنه، بیحوصله و بدخلق و حواس پرت میکنه، یهو به خودت میای میبینی دیگه خودتم نمیدونی اومدن کسی که منتظرش بودی حالتو خوب میکنه یا نه، آدمارو تو دلتنگی نزارین، یهو برمیگردین میبینین هیچی سر جاش نیست مخصوصا خود اون شخص.
عزیزم صداتو برای من نبر بالا فرق منو روانی فقط اینه که اون تو تیمارستانه و من آزادم.
من از نبودن کسی ناراحت نمیشم ، فقط بابت اعتمادی که از بین رفت و احساسی که حیف شد ، غمگین میشم.