وقتی میگم "اعصاب ندارم"ینی اینکه اعصاب هیچیو ندارم
نه اینکه "اعصاب ندارم توروخدا هی ازم بپرس چیشده"
من واقعا انتظار ندارم زندگیم بیفته رو غلتک؛ همین که غلتک نیفته روم و صافم نکنه کافیه .
دوره زمونه جوری شده که آدم منتظره از کسایی که بیشترین محبتو بهشون کرده و آشنان ضربه بخوره تا غریبه ها و دشمنا:/
آدم ها تنها در یک نقطه دلتنگ میشوند؛
جایی که دیگر هیچ راهی به غیر از جدا شدن باقی نیست..
حسی ندارم جز خنثی بودن. جز اینکه چیزی برام مهم نیست. حتی دیگه نمیخوام گریه کنم. و حتی دیگه نمیخوام به جایی تعلق داشته باشم. نمیدونم دقیقا چمه اما احساس میکنم که دیگر چیزی رو احساس نمیکنم، دیگه حسام ته کشیدن، دیگه قاتلِ احساساتم شدم.