•آنشـرلی•
انگار همین دیروز بود که خسته و کوفته از مدرسه بر میگشتم، ناهار میخوردم، دراز میکشیدم جلوی تلویزیون و اونقدر کارتون میدیدم که نهایتش خوابم میبرد و با صدای اذان مغرب از خواب پا میشدم. آخر هفتهها هم توی خونهی پدربزرگمون با بچههای فامیل برای خودمون مغازههای چرت و پرتِ دوست داشتنی میزدیم (باور کنید همشون بزرگ شدن و سراغم نمیان اما من هنوزم این بازی رو با کوچیکترا میکنم) و از برگ انگور و گردو و توت هم به عنوان پول استفاده میکردیم :>
من حتی وقتایی که از قصد دیر آماده میشم و راه میوفتم که به دوستایی که به موقع نمیان نشون بدم چقدر حس بدیه منتظر بودن، باز نفر اول میرسم :)
- [جناب اردی بهشتی]