هدایت شده از تبادل گسترده پاییز 🍃🍁
+ دستتـو مشت کن خـانومم.. لج نکن!!
بزار رگتـو پیدا کنم ، باید ازت خـون بگیرم دختــر!!
ترسیـده آب دهنمو قـورت دادم.
اگه میفهمیـد حاملم.. بیچاره میشــدم!
- خوبم میگـم.. چیزیم نیست ، مسـموم شده بــودم و...
با اخم و خشـن نگام کرد:
+ یه هفتـس داری میمیـری.. معلوم نیست چتــه.. صدات در نیاد تا ازت آزمـایش بگیرم.. باید بفهمـم چی به سرت اومده ، باشـه دورت بگــردم؟!!
با چشـمای اشکی نگاش کـردم که سوزن رو تو دستـم فرو کـــرد و...🫢🥵🔥
https://eitaa.com/joinchat/3712353649C157baec510
اگــه طاقت نمیــاری جوین نشــو..
هدایت شده از تبادل گسترده پاییز 🍃🍁
با تـرس بهش نگاه کردم ، چـشمای قرمز شده از خشمـشو بهم دوخت:
+ مگه بهـت نگفتم حق نداری حـامله شی خانومم؟! هوم؟؟ نگفـتم بچه نمیخـوام؟؟
با گریه یه قـدم عقب رفتم که تو یه حرکــت..🥺🙀❌
https://eitaa.com/joinchat/3712353649C157baec510
پســره به زور عقـدش کرده و بهش گفتـه حق نداری حامله شـی اما با جواب آزمایـشش..🙊📵
هدایت شده از تبادل گسترده پاییز 🍃🍁
تا ساعت 16 بمونه🫐☘
یه رب پست آخر باشه🍂🌾
تبادلات گسترده پاییز🌗🍁
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاخی کیوتام🥲🫂💗
Ꞌꞌ ִֶָ 🎀 𝗝𝗈𝗂𝗇︎͞ 𝘂𝗌:@animation_4
هدایت شده از حقوقی گسترده تام
دهنم از اون همه زیبایی عمارت باز مونده بود…
اومده بودم که خودمو به استادم و دوستای دانشگاهیم ثابت کنم،
اما نمیدونستم بزرگترین و شیرینترین اتفاق زندگیم، همینجا در حال رخ دادنه…
یه شب، توی اون عمارت تاریک و غریب، داشتم برای خودم آواز میخوندم،
که ناگهان حس کردم کسی داره منو نگاه میکنه.
دو تا چشم بزرگ، نافذ و پر از رمز و راز، درست بهم خیره شده بود.
اولش فکر کردم خیاله، اما بعد فهمیدم نه… واقعی بود.قلبم تند زد و پا به فرار گذاشتم،اما قبل از اینکه بتونم کاری کنم، از پشت کشیده شدم....
نفسم بند اومد و قبل از اینکه چیزی بگم، جلوی دهانم و گرفت و آروم به داخل عمارت برد..هیچ کلمهای رد و بدل نشد؛ فقط سکوت بود و سکوت
هر دو حس میکردیم چیزی در حال شروع شدنه…
من آناهیدم؛ دختری که از همهی مردها فاصله گرفته بود.
اما اون پسر سرد و مرموز عمارت، با همین یک حرکت ساده…برای اولین بار من و ...
https://eitaa.com/joinchat/3911320872C7c179561c7
#باورم_کن ❤️🩹
هدایت شده از حقوقی گسترده تام
هشداری برای قلبهای ضعیف: این رمان خواب را از چشمانتان میگیرد!
🕊️ به دنیایِ قشنگ و شاد
«باورم کن» بپیوندید:
https://eitaa.com/joinchat/3911320872C7c179561c7
هدایت شده از گستردهروشن🌟| ³ساعت بمونه
#پارت_رمانمه😍🤣👇🏻
رو کاناپه اتاقم نشسته بودم که حرکت چیزی رو دستم احساس کردم.
نگاه کردم که با یه سوسک چندش روبهرو شدم.
عین چی پریدم و که افتاد کف اتاق،دویدم رفتم سمت اتاق سیاوش.
بالشتو برداشتم محکم کوبیدم تو صورت غرق خوابش.
از خواب پرید و گفت چی شده؟
-سیاوش سوسک تو اتاقمه!
+عه!
-بیا بکشش!
+من الان خوابم میاد!
-من امشب کجا بخوام.
+بیا اتاق من بخواب خانومم.
-دیگه چی؟
+پ برو بغل اقا سوسکه!
-اگه اینجا بخوابم چی!؟
چشاش برقی زد که دستمو گرفت...😍🤣👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1178994080Cdad1b881e8
هدایت شده از گستردهروشن🌟| ³ساعت بمونه
- با ماهیتابه زدم تو سرت، زخم شمشیر نخوردی که!!
وقتی عکسالعملی ندیدم دوضربه به صورتش زدم:
- هامون جونم!! چشماتو باز کن، قول میدم اگه بار بعدی برام شکلات نخریدی با ماهیتابه نزنم تو سرت...
بازم تکون نخورد که با بغض گفتم:
- تورو خدا بلند شو، اگه چشماتو باز کنی از این به بعد هر وقت بگی میام بغلت...
لای پلکاشو باز کرد:
- عه؟؟ پس بیا بغلم تا بهت بفهمونم نباید با ماهیتابه بزنی تو سر شوهرت... 😍🔥🚯
🚯👀🔥‹ https://eitaa.com/joinchat/1178994080Cdad1b881e8
هدایت شده از گستردهروشن🌟| ³ساعت بمونه
تا ساعت 19:30 بمونه🪐🍂
گسترده ³ساعته روشن 🌟
هدایت شده از -گستردهسایه|²ساعتبمونه.
[رمـان حـریـر ❤️🔥]
#part1
موهام توی باد می رقصیدن و ت/نم بین دستای اون!
بلد بود چطوری با نوازش دستاش دیوونم کنه. دست گرمشو نوازش وار کشید روی شاهرگ گردنم و تو چند سانتی متری ل/بام آروم گفت:
-باهام چیکار کردی لعنتی؟ این خلاف قوانین من بود!
لبخند زدم، دستمو گذاشتم روی سینش، روی قلبی که بی وقفه می کوبید و لاله گوششو آروم بوسیدم.
پچ پچ وار گفتم:
- قلبی که زیر دستای من می کوبه قانون سرش نمیشه! سختش نکن! منو ب/بوس...🤌🏼🥲🚷
https://eitaa.com/joinchat/1122960844Ca096edaad9