نگاهش را از من میدزدید
میدانستم آسمان نگاهش بارانیست
دست های لرزانش را بالا آورد روی دست هایم گذاشت ....
+من رو میبخشی ؟
سرم را روی شانه اش گذاشتم
خندیدم
اشک هایی که ندای آزادی را میدانند رها کردم
_من بخشیدم ...همان زمانی که لبخندت فریاد دوری میداد