و به دنبال سیاهی
از شهر خود تا دیارت دویدم
به امید آغوشت
اما ت را که نیافتم
آسمان شب مرا به آغوش کشید
ستاره ها را دیده ایی
قول آسمان به من بود
او قول داده بود
سرم را که نوازش میکرد
اشک هایم را در دست میگرفت در قلب خودش جای میداد
میگفت "نترس روزی نگاهش به اشک هایت خواهد افتاد"
دست هایم را بگیر
به رویایم نگاهی بینداز
دلنشین من
رویایم فقط با پرواز تُ محقق میشود
دعوتم را میپذیری ؟
من و تُ
بع سوی تحقق یک رویای محال
گویی کسی صدایم را نشنید
نمیدانستم چرا یا چطور
اما زمانی که به کهکشان چشم هایت خیره شدم
دانستم که حرف هایم در بین رنگ چشم هایت گم شده بودند
مغزم ، مغزم درد میکند از حرف زدن
چقدر حرف زده ام،
چقدر در ذهنم حرف زده ام
-محمود دولت آبادی
آدمیزاد است دیگر
عاشق میشود
در این عشق عذاب میکشد
میگرید .... میخندد .... درد میکشد
اما باز هم عاشق میماند:)
# نوشته ایی در لابهلای کتابش