سهم من از دستان تُ
تنها خیال بود و بس ...
طعم آغوش تُ
تنها دردی بی دوا بود و بس ...
من چه بودم در هوای تُ
سوال من این است و بس ...
كاش میدیدم چیست.
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
میتابانی ،
بال مژگان بلندت را
می خوابانی..
آه وقتی که تو چشمانت؛
آن جام لبالب از جان دارو را
بسوی این تشنه جان سوخته میگردانی
موج موسیقی عشق..
از دلم میگذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد..
دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین ! پرپر !
" برای تو، برای چشمهایت
برای من، برای دردهایم
برای ما، برای این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند "
احمدشاملو