eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝐁𝐋𝐀𝐂𝐊 𝐖𝐎𝐑𝐋𝐃
- کاش چشمانم شاعر بودند تا ماهِ چهره‌ات را همچون غزلی پیکره‌دار، روی صفحه‌ی مردمک‌هایم می‌سرودند‌‌ و قاب می‌گرفتتد. آن‌گاه، دیدگانم، کتابِ شعری از ابیاتِ مجسّم با مضمونِ "تو" می‌شدند و نام دیوانِ اشعارم را، "آینه‌ی زیبای بهشتی‌رو" می‌گذاشتم!
هدایت شده از رومینا !'
پارت نوزدهم برای فتح آینده ،باید درک کاملی از گذشته داشت زندگی بدون وجود دانش تاریخ ممکن نیست تک تک انسان ها ، برای رشد باید تلاش کنند تا از اشتباهات گذشته خود درس بگیرند و از عیوب خود بهترین استفاده را ببرند در شرایط عادی درس گرفتن از گذشته سخت است...چه رسد به شرایطی که حتی دانشی از شخصیت فعلی خود نداشته باشیم... رومینا تازه میتوانست شرایط افرادی که حافظه خود را از دست می‌دهند را درک کند چون شرایط او فرقی با فراموشی نداشت وارد جلدی شده بود که هیچ شناختی از آن نداشت.پس در این زمان خالی باید اطلاعاتش را تکمیل میکرد از شب شام بچها را ندیده بود و خبری از آنها نداشت آیینه ی جادویی هم‌جوابگو نبود پس بلند شد و به سمت اتاق مادرش رفت تا اینطور بتواند از زیر زبانش درمورد گذشته ایزابلا حرف بکشد در راهرو ها راه میرفت و تمام زورش را میزد تا لبخند نزند،از پله ها سر نخورد و با همه احوال پرسی نکند مادرش را در اتاقی ،کنار شومینه یافت در زد و نزدیک شد _اوه ایزابلای عزیزم ، دیشب خوب خوابیدی؟ _آره مادر .ممنون که همیشه حواستون بهم هست .مثل قبلا ها از جمله ی مثل قبلا ها استفاده کرد تا حرف به گذشته کشیده شود ولی گویا دوزاری مادرش نیوفتاده بود _من مادرتم پس همیشه باید حواسم بهت باشه سعی کرد از در دیگری ورود کند _شام دیشب ،درقصر جنوبی خیلی عالی بود.مگه نه مادر؟ _توهم به همین نکته رسیدی مگه نه؟انقدر گوشتش لذیذ بود که زیر دهن آب میشد.دستورشو از سر آشپزشون گرفتم و به آشپزخونه خودمون دادم. وای پرده هاشون عالی بود ایزابلا لباس ملکه هم زیادی قشنگ بود..من ملکه ی شمالی ام‌و از همه لحاظ از اون زیبا ترم..چرا من نباید همچین لباسی بپوشم؟؟ بنظرم هفته ی دیگه ما ی مهمونی ترتیب بدیم از الان بدم لباسامونو بدوزن؟؟ رومینا با قیافه ای بیچاره طور ،رویش را آن طرف کرد و نفس عمیقی کشید _اره مامان هرکار دوست داری انجام بده. از هوش مادرش نا امید شده بود ،پس رفت سر اصل مطلب ادامه داد _اومدم کنارتون تا یکم درد و دل کنم .ازتون میخوام کمی درمورد گذشته ام و اشتباهاتم بهم بگین.قصد دارم ازشون درس بگیرم! _درس؟اوه دخترم !تو باید به گذشته ات افتخار کنی.تصمیماتی گرفتی که لحظه ی آخر کمکت کرد. به حرف مردم توجه نکن همشون بهت حسودی میکنن.. _میگن من افاده ای ام..ی‌چیزایی درمورد مرد جنگلی میگن! _تو هم انسانی و عاشق میشی دخترم..تو گناهی نداشتی که عاشق مردی شدی که دوست نداشت.دریا مردیه که چهره ی جذابی داره ولی وجناتش اصلا به تو نمیخورد.. _ولی آنتونی هم حس میکنم دوسم داره! _تو‌ برای اینکه دریا رو بنشونی سر جاش و به مردم ثابت کنی ارزشمندی.پس رفتی سراغ آنتونی. اون واقعا از همه لحاظ بهت میاد عزیزکم کنار هم زیبایین و همه بهتون حسودی میکنن _راستی مادر..اون فراری ملودی رو نگرفتن هنوز؟ _وای دخترم چقدر از موقعی که پدرتو قانع کردی دستگیرش کنه،هی پیگیری میکنی! رومینا که این‌ کلمات را میشنید حس کرد قلبش را حس نمیکند من و من کرد _من چرا این کارو کردم آخه!؟ _وااا دخترم چته تو...تو حق داری. بعد از اینکه خبر عشق تو و آنتونی در کل سرزمین پیچید ،نه تنها دریا حسودی نکرد.بلکه بعد از تعقیبش فهمیدی دریا کس دیگه ای رو دوست داره.که اونم کسی نبود جز ملودی آزادی خواه! پس حق داشتی پدرتو قانع کنی دستگیرش کنه و براش پاپوش بدوزه رومینا تازه داشت ایزابلای پست فطرت را میشناخت... پس تمام این تنفر هایی که به او میورزیدند .از روی حق بوده! صدای مادرش از دنیای افکار بیرونش آورد _دخترم بعد از ناهار باید برگردی کلبه ی جنگلی ✨✨✨ پدر و مادش در آستانه دروازه قصر ایستاده بودند و منتظر کالسکه ران شخصی رومینا بودند ؛ دریغ از آنکه هیچوقت قرار نبود بیاید رومینا سعی کرد قضیه را جمع کند _فکر کنم اون تو کلبه منتظر من باشه . مگه نه؟ پادشاه به نشانه ی منفی سر تکان داد _ دخترم من اونو مامور کردم تا همه جا با تو باشه. ملکه گفت _نکنه بلایی سرش اومده؟ رومینا هول شد _نه نه نه .یادم اومد ! چیزه ام.. اون تو جنگل هفت آوازه هست و داره برام..ام..ی دسته گل میچینه! پادشاه تعجب کرد _دسته گل میچینه؟ _آره پدر!من بدون گل نمیتونم اون کلبه رو‌تحمل کنم.. _تو از گل ها متنفری.همیشه اگه مجبور باشی گل بگیری رز سیاه میگیری! رومینا فهمید باز خرابکاری کرده _همون. رز سیاه و داره میچینه! بوسه ای هول هولکی بر گونه ی پدر و مادرش زد و گفت _با اجازتون من برم!کالسکه ران منتظرمه پا در جنگل هفت آوازه گذاشت و هوای سبز آنجا را تنفس کرد جنگل جادویی،پر از گل های عجیب و زیبا و حیوانات کوچک و جادویی بود خم شد تا گل های زنده را بییند گل های بابونه دهان داشتند و با بو کردنشان بوسه ای بر دماغ رومینا گذاشتند کاغذی از بالا ،روبرویش افتاد سر بلند کرد تا صاحب کاغذ را ببیند ولی جز سایه یک پری ،هیچ چیز ندید برگه را با تردید باز کرد ﴿اون شخص تازه و ناشناس کمکت میکنه. بهش اعتماد کن﴾
Richard-Anthony-Aranjuez-Mon-Amour.mp3
زمان: حجم: 4.7M
Mon amour, sur l’eau des fontaines, mon amour Où le vent les amènent, mon amour !
بگذار مگویم از غم دل که بغض برای دردت کافیست
شبتون بخیر✨