هدایت شده از رومینا !'
پارت بیست و ششم
اوژنی از منظره دریای باربی لذت میبرد
حباب انها بالای دریا حرکت میکرد
گویی سوار گوی بزرگ شیشه ای شده بودند
ملودی مدام آب دهان خود را قورت میداد
اوژنی برای احتیاط ، میان آن دو نشسته بود
باربی مردی با هیکل ورزشی و چهار شانه، با موهای بلند و طلایی بود و با آن چهره ی مربعی شکلش مدام ،خود شیفته طور از خودش تعریف میکرد
در حالی که با دمش حباب را کنترل میکرد حواسش به ملودی نیز بود
_بانوی جذاب! هدفتون از رفتن به سرزمین های شمالی چیه؟ اونجا سرده و بدن زیباتون ممکنه یخ بزنه
ملودی تا دهانش را باز کرد حرف بزند اوژنی با تحکم شروع کرد به صحبت کردن
_دونستنش به تو کمکی نمیکنه آقای محترم
خم شد تا ملودی را از دید پنهان کند وادامه داد
_بهتره دوتا مرد در مورد این مسائل صحبت کنن مگه نه ؟
باربی که در ذوقش خورده بود چشم غره ای رفت و سکوت کرد
بی توجه به هشدار اوژنی گفت
_اسماتونو میتونم بدونم خانوم محترم و آقاای گرامی ؟؟
اوژنی سریع پاسخ داد
_من آنتونی ام ایشونم دوستمه!
_خوب دوستتون اسم و زبون نداره؟
_اگرم داشته باشه با تو یکی حرف نمیزنه!
ملودی دست هایش را به علامت آتش بس بالا برد
_هی پسرا آروم باشین همو نبلعین!
و بلند شد و میان دو پسر نشست
به اوژنی با نگاهش اطمینان داد و گفت
_اسم من ملودی عه .و شما ؟!
باربی صاف نشست و با نگاهی رمانتیک زاویه فک هایش را به رخ کشید
_من ...دم طلایی ام!
ملودی به زور جلوی خنده اش را گرفت
_خوشبختم
_بانو شما کجا زندگی میکنید؟
اوژنی میخواست بلند شود ولی ملودی محکم او را گرفت
_جنگل کوتوله ها!
_وای حتما خیلی براتون خطرناکه زندگی در اونجا!میخواین نقل مکان کنید یجایی نزدیک دریا؟
_ نه متشکرم!
اوژنی هرگز ملودی را به این با این وقار و متانت ندیده بود!
باربی ادامه داد
_هی شما مجردین؟
_خیر
_میتونین مجرد بشین؟
_معلومه که نه!
باربی کنترل حباب را رها کرد و نزدیک ملودی شد
_خب هرجور مایلین! ولی خیلی خوشگلین !منم که خوشتیپ ترین مرد سرزمین های برکه ای ام پس...
_پس بهتره که نگه دارین تا ما پیاده شیم!
_عه وا.. فکر کنم این حبابه وای نمیسته تا شما مجرد نباشین!
ملودی بلند شد و ایستاد
_خب اشکال نداره..خودم متوقفش میکنم!
و یک انگشت به حباب زد
حباب ترکید و هر سه ی آنها در هوا معلق شدند
باربی سریع یک حباب دیگر درست کرد؛ولی دیر شده بود
ملودی و اوژنی در آب افتادند و باربی بهت زده از بالا تماشایشان میکرد
اوژنی به ملودی کمک کرد تا بتواند درآب معلق شود
حباب از انها دور شده بود و خطر از بیخ گوششان گذشته بود
اوژنی شروع کرد به بلند خندیدن
ملودی به زور بازو های اوژنی را گرفته بود و دندان هایش میلرزید
اوژنی گفت
_هی دختر خیلی خفنی واقعا!وای خدا ..
ملودی سکوت کرد
_خوبه که اون باربی عاشق حداقل تا هشتاد درصد راه رو بردمون ..اونجا رو ببین! کوه های سرزمین شمالیه.! یکم شنا کنیم رسیدیم... راه بیوفت
و خیز برداشت تا شنا کند ولی ملودی سر جایش پایین تر میرفت
ملودی آرام آرام گفت
_حالا مگه قحطی راهه! بیا از ی جای دیگه بریم
اوژنی اخم کرد
_تنبل نباش یکم دیگه میرسیم
_آخه چیزه...من شنا بلد نیستم!
اوژنی خندید
_ملودی با ابهت ما شنا بلد نیست؟نکنه از آبم میترسی...
_ببند دهنتو!یکم از آب میترسم خب...
_بیا رو کمر من. تا اونجا میبرمت!
✨✨✨
رومینا. مانند زیبای خفته روی تخت سلطنتی دراز کشیده بود و هنوز خود را به بیهوشی زدهبود.
پادشاه و ملکه بالای سرش بودند و ملکه با دستمالی جیبی، اشک هایش را آرام پاک میکرد
پسر وزیر با نگرانی ای ساختی روبروی تخت ایستاده بود
_وقتی بهم گفت عزیزم سرم داره گیج میره فکر کردم از صدای موسیقی اینطور شده! پادشاه شما حق داراید منو بکشید..من لیاقت دختر همچیز تموم شما نیستم...
پادشاه نفس عمیقی کشید و با چاپلوسی پاسخش داد
_شما خودتونو سرزنش نکنید!حتما دیشب شام زیادی خورده
_اگر من حواسم بهش بود اینطور نمیشد!
پادشاه از کوره در رفت و ایستاد
_آره تقصیر توعه!بروبیرون فقط..
پس از خروج وقاحت بار پسر وزیر ،رومینا آرام آرام چشم هایش را باز کرد
ملکه اورا در آغوش کشید
_حالت بهتره ایزابلای عزیزم؟
_خوبم ملک..یعنی مادر!
پادشاه با چهره ای نگران گفت
_تا یک هفته بهتره تو قصر بمونی و به جنگل نری!امنیت اتاقتو دوبرابر میکنم
رومینا بلند شد و صاف ایستاد
به هیچ عنوان نباید در قصر میماند
_پدر حالم خوبه! میتونم برگردم
_نگران نباش دخترم!امنیت اتاقت برقراره
_نه نه پدر من ..ام چیزه..مطمئنم که دشمنم تو قصره!
ملکه نگران شد
_خدای بزرگ!پادشاه اجازه بدین دخترمون برگرده جنگل!
_پس باید با یکی بفرستمت تا نگران نباشم. ی نامه به محافظت میزنم، خبری ازش نیست خیلی وقته
در اتاق زده شد و بدن کوچک آنا پشت آن نمایان شد که لباس خدمتکار ها را به تن داشت
ملکه تعجب کرد
_مگه خدمتکار های ما پری نیستن؟!
رومینا سریع اوضاع را جمع کرد
هدایت شده از رومینا !'
_اوه معرفی میکنم. ندیمه ی جدیدم! اون محافظ قبلی و گذاشتم تو کلبه بمونه تا حفاظت کنه از اونجا؛ و ایشون همه جا همراهمه!
پادشاه و ملکه دقایقی بعد از اتاق خارج شدند
رومینا بلافاصله پرسید
_موفق شدی؟
آنا کلید را از جیب پیپبندش بیرون اورد و لبخند زد
_فکر کنم ی مرحله به کتاب نزدیک تر شدیم!
✨✨✨
ملودی و اوژنی با تقلا به جهت باد غلبه کردند و پس از کوه نوردی عای فراوان، نهایتا به دره ای برفی رسیدند
در حالی که از سرما میلرزیدند ایستادند
ملودی با جادو ، ویالون اش را ظاهر کرد و گفت
_اون برگه ی لعنتی رو دربیار!
اوژنی در حالی که دست هایش را حس نمیکرد ، از جیبش برگه طلسم را بیرون آورد
نوت های ویالون به شکلی نامنظم روی برگه نقش بسته بودند
ملودی کمرش را صاف کرد
_خوب بر اساس این طلسم،باید تو با نوت های ویالونی که من میزنم برقصی!
_برقصم؟من بلد نیستم!
_پس غلط میکنی منو تا اینجا میکشونی!
ملودی بی توجه به چهره ی سردرگم اوژنی، شروع کرد به نواختن
اوژنی حس میکرد گوش هایش از جا کنده میشود
ملودی کاملا خارج از نوت مینواخت
ولی شروع کرد به رقصیدن
اطرافشان مملو از سکوت بود
موسیقی که به اوج خود رسید ملودی علامت داد
اوژنی ایستاد و از ته دل فریاد زد
﴿آرزو میکنم من و ایزابلا به خونه برگردیم! ﴾
حس میکردند از زمین جدا میشوند و به سمت بالا میروند
اوژنی از خوشحالی لبخند زد
_دیدی جواب داد!؟ ما موفق شدیممم !ملودی خداحافظظ!
برای اولین بار ملودی لبخند زد
_مراقب خودت باش بچه
یک محیط کوچک از زمین هم جدا شد و همراه آنها بالا رفت
حس کردند زمین کج میشود
هر دوی آنها روی زمین افتادند
ویالون از دست ملودی پرت و در دل برف گم شد!
دستی غول پیکر انها را از لباس بلند کرد
دست متعلق به غولی بزرگ بود
آنها روی کمر غول ایستاده بودند
غول آنها را از کمرش بلند کرد روبروی صورتش قرار داد
غول، برفی و بزرگ بود . به طوری که بچها اندازه ی دماغش میشدند
ملودی فریاد زد
_یعنی نیاز دارم همین الان اون پیرزنو تیکه تیکه کنم!
غول خشمگین فریاد زد و بچها از باد دهانش به سمت پشت تکان خوردند
_آزاتا بلانکاا!
چند غول دیگر از زمین جدا شدند و دور انها ایستادند
گویی خواب زمستانی شان به هم ریخته بود...
غول در حالی که بچها را از لباس گرفته بود حرکت کرد به سمت دل کوه
گویی دردسر جدید در راه بود...
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove
زمانی که نیازمند وجودت بودم
نامم را غریبه بگذاشتی
و این دلیل اشک های هر شبم بود !
هدایت شده از .
گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد
گفتند عاشقِ که شدی؟گریه ام گرفت
میخواستم بخندم و حاشا کنم،نشد..
من ابر شدم
گفته بودی که خورشیدی؛ یادت هست تا زیباتر بتابی چقدر گریستم؟
_رسولیونان
درد تو آنقدر عمیق است که پشت چشمت گیر کرده و اگر بخواهی گریه کنی اشکت در نمیآید.
_صادق هدایت