هدایت شده از 𝖸𝖺𝗄𝖺𝗆𝗈𝗓
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و پنجم
آتش زبانه میکشید
هرچهارنفر خسته و درمانده دور آتش جمع شده بودند وتیله ی چشم هایشان با برق آتش روشن بود
طبق معمول ملودی بنا کرد به اذیت کردن اوژنی
_بخدا این آتیش از کل هیکل تو خوشگلتره آنتونی..!
اوژنی خم شد و پوزخندی جذاب زد
_و ی زاویه فک چهره ی اصلیم از کل خاندان تو خوشگلتره..!
ملودی چوبی که با آن ور میرفت را به سمت اوژنی پرت کرد
_من که چهره ی اصلیتو ندیدم.،شاید مث مرغ مامانم باشی..
رومینا گفت
_خاله روحه گفت وقتی دارین جونتونون ذو از دست میدین این چهرتون کمرنگ میشع و تا زمان مرگ کم کم به چهره ی اصلیتون برمیگردین
اوژنی لبخند زد
_پس ملودی خانوم منو بکش تا ببینی چقدر جذابم..!
_آخه قیافه تحفه ی تو ارزش هیچ گونه انرژی رو نداره داداش.
با صدای آنا که سینی به دست نزدیک میشد بحث را تمام کردند
آنا نشست و سینی را تعارف کرد
_بفرمایین.!حتما کلی خسته شدین.کاش..باهاتون میومدم!
در سینی چهار لیوان که از تنه ی درخت ساخته شد بود و پر از شیری به رنگ سبز بود چیده شده بود
اوژنی درحالی که لیوان را قبول میکرد گفت
_این چه سمیه؟
_همونجوری که شما تو دنیاتون یخی میخورین که فکر میکنین از بهشت اومده،مام ی نوع شیر داغ داریم که با سبزه جوشیده میشه ..!
اوژنی پس از مزه کردن شیر چشمهایش برق زد
_این و چجوری درست کردیی؟
_کاری نداره، شیر خرگوش و میگیریم و تو نور خورشید داغ میکنیم
بعد چمن ها و گیاهان تو جنگل رو میکوبونبم تا تبدیل به مایع شن
و بعد هم میزنیم و در نهایت از زهر سوسماره طلایی برای تزیین استفاده کنیم.
اوژنی لبخندی زد و خیلی آرام لیوان را روی زمین گذاشت و روبه دریای ساکت کرد
_دریا با اینکه میدونم نمیخوای درموردش صحبت کنی، ولی اینکه تبدیل به ی افعی بزرگ شدی نرماله؟
سکوت جنگل را در آغوش گرفت
ملودی کج شد و زاویه اش را روبه دریا کرد
دریا لیوان به دست، نفس عمیقی کشید
لیوان را روی زمین خاکی گذاشت و زل زد به آتش
_من پدرم، یجورایی..ام جادوگره..! تو کل خاندان ما از بدو تولد ی نیروی فرا جادویی وجود داره ویجورایی وقتی بزرگتر میشیم ی مراسم میگیرن و اون نیرو رو بیدار میکنن
ولی
چون ..من یکم نیروی قوی تری داشتم، ناخواسته و خود به خود در من اون نیرو بیدار شده
من نمیتونم ؛یعنی بلد نیستم کنترلش کنم و خودش کار میکنه
ملودی به فکر فرو رفته بود
شنیدن یکچنین حقیقت بزرگی درمورد معشوقش اورا آشفته میکرد
رومینا از جایش بلند شد و کنار دریا نشست
_هی پسر..! این ی مزیته، درسته که من شنیدم پدرت از اون نیرو سو استفاده میکرده
ولی این تقصیر تو نیست..!
تو میتونی ازش درست استفاده کنی دریا
ما تورو با تمام این جذابیتا دوست داریم.
رو کرد به بقیه و ادامه داد
_مگه نه؟!
ملودی نیز ایستاد و آن سوی دریا نشست و بی هوا گونه اش را بوسید
ملودی از خجالت سرخ شد و به آسمان چشم دوخت
_نمیدونی وقتی وسط اون خورده آینه ها بهت نگاه میکردم چقدر حس کردم خفنی و دوست دارم..!
اوژنی لبخندی بی هوا زد
_هی کاش..منم پیش اونی که دوستش دارم میبودم...دلم براش خیلی تنگ شده
رومینا بغضش ترکید و زد زیر گریه
_منم دلم برای همشون تنگ شده
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_دلم برای مهربونیای مامانم، لبخندای معشوقم و دیوونه بازیای دوستم تنگ شده..
آنا اشک در چشم هایش جمع شد
_هی ایزا یکم دیگه صبر کنین تموم میشه..هممون به چیزی که میخوایم میرسیم.شما برمیگردین خونه و دریا و ملودی هم تو دنیای آزاد خودشون زندگی میکنن. و منم خیالم راخت میشه که سرزمین اجدادیم در خطر نیست و دوستام خوشحالن..!
ملودی چوبش را که زمین انداخته بود برداشت، رو به دریا کرد و گفت
_من تو گاوصندوق تیکه بال کنده شده ی کلارا رو دیدم..!
دریا توجهش جلب شد
_مطمئنی مال اون بود؟
_اره بابا، تنها پری هایی که بالشون قرمزه دوقلو های کتاب دار ان
و تنها کسی که بالش شکسته کلاراست
پس مطمئنا اونا قبل از ما تو سالن خزندگان رفتن و کتاب و برداشتن و بردن کتاب خونه
دریا گفت
_پس یعنی مقصد بعدی، جنگل هفت آوازه و کتاب خونه ی مو قرمزاست؟
ملودی چوبش را کنار انداخت و از جا پرید
_بلههه!
پشت بندش همه از دور آتش بلند شدند
اوژنی در حالی که عمیقا فکر میکرد گفت
_امیدوارم این.. آخرین مقصدمون باشه..!
آنا من و منی کرد
_بچها..من یکم با اون پری ها و.دعوام شده..میشه که ..تو نیام؟
رومینا سریع جواب داد
_هیش از این حرفا نزن...کلا نیاز نیست تو بیای چون نیازی بهت نیست فعلا
اورا در آغوش گرفت و ادامه داد
_مرسی که همیشه کنارمونی و همدلی میکنی همین کافیه
آنا لبخندی از ته دل زد
اوژنی گفت
_حالا سر چی دعواتون شده بود؟
_زمین کشاورزیشون کنار خونه ی منه و یبار عسلی که برای آبیاری اورده بودنو و باز گذاشته بودن رفته بودن و من که از خرید برگشتم دیدم کل خونمو عسل برداشته...
همگی خندیدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند
بدون همدلی نمیتوانستند از پس این ماجرا ها بر بیایند
✨✨✨
هدایت شده از رومینا !'
کنار برکه پریان، کتابخانه ای افسانه وار واقع شده و کتاب های مختلف از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در دل خود جا داده که درش همواره به روی همگان باز است
در کتابخانه دو پری مو قرمز مشغول مرتب کردن طبقه ها بودند
_اوه آقای دریا ،مشتری همیشگی چطوری ؟!میبینم بانوی مورد علاقتم همراهته .ملودی شجاع
گفته باشم اگه الف های نگهبان بیان اینجا دنبالت بگردن پیدات کنن من مسئولیتشو قبول نمیکنم
ملودی خندید
_سلام لیون چطوری ؟.نگران نباش منو پیدا کنن توهم بعد من به جرم مخفی کردن ی مجرم فراری دستگیر میکنن باهم میوفتیم تو ی سلول خوش میگذره
دریا سعی کرد فضا را عوض کند
_بیخیال این بحثا شیم ،من نمیذارم ملودی رو هیچوقت پیدا کنن
بنظرم قبل از اینکه خودتون بپرسین این دونفر همراهمونو بهتون معرفی کنم
رومینا و اوژنی از پشت در رخ نمایان کردند
دریا ادامه داد
_رومینا و اوژنی مهمونامونن که ی سوالایی دارن
چهره لیون به تعجب باز شد
_چه سوالایی؟؟
رومینا با چهره ای مشتاق پرسید:
_شما اینجا کتابی به اسم طلسم و جادو دارین؟؟
نجوایی توجه هارا به خود جلب کرد
سر برگداندند و اندام پری ای خوش سیما را کتاب به دست در آستانه در مشاهده کردند
کلارا..!
با پوزخندی مسخره کننده روکرد به رومینا
_فکر نمیکنم اگه داشته باشیمم بدیمش به تو!
🏛@Rominachanell
🏛@anotherlove